مدرنيسم مکانيکی، هرزنويسی و وبلاگ

ارجی وبلاگی تمام شد. حالا برگرديد سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هايی که هميشه می خوانديد. نمايش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چيزی دستگيرتان نشد. من خيلی چيزها دستگيرم شد (پس نوشت را هم ببينيد): 1 مدرن ترين زن ما هنوز فروغ فرخزاد است. او بهتر از هر زنی و بدون اينکه فمينيست باشد و اين حرفها توانست با مردم ما از زن و مرد تماس بگيرد. او نمونه عالی يک روشنفکر بومی است. هنوز هم. فروغ به ما می آموزد با شامورتی بازی و حرف های از يک طرف گير کرده در پيچاخم فرضيات آکادميک و از طرف ديگر ارزان و

فکر کردید دلقک شدم شماها بخنديد؟

نمی گويم همه کسانی که سيبستان را خواندند نظرشان را گذاشته اند اما اگر بر اساس نظر کسانی که به خود زحمت نوشتن داده اند نظری به دست آورم اين خواهد بود که: مردم اندر حسرت فهم درست! تنها چند نفری معدود تا آستانه منظور آمده اند اما از درگاهی ديگر و به ميانه و مرکز نرسيدند. حيف! بنده خدا اين يکی که آمده آمار بازديد ها را چک کرده و فکر کرده چه منتی گذاشته سر من اين اخوی ناتنی نشسته-در-تورنتو که لينک داده. فکر کرده بازی است. بازی آمار و شمار و مشتری. من دوست داشتم 100 خواننده

ادبيات تخماتيک و مکتب زيرشلواريسم بابا لوطي ! مرامتو عشقه. گفتم بزنيم تيريپ لات-‌روشن‌فكري با ادبيات پسالمپنيستي كه ملت بفمن مدرنيسم چيه ديدي گفتم هويجوريايس ؟ بالاخره به اتحاد نامقدس سرخ و سياه پي بردي داداش؟ تو نميري خيلي حال كردم ايجورياش بهترتره. ما كه گفتيم ديگه ادبيات دوره‌ي چهل و تخماتيسم فرهنگي گذشته حالا همه شدن سوسول مدرن. تو نميري حسابي نااميد شديم از اين زمونه. ديديم نه بابا يه اتبيات جديد تخماتيك داره راه ميفته كه پشت مدرنيسم و ماشين و اتول و كامپولوتر و اينترنتر و اين ‌چيزام ميشه از ادبيات تخماتيك استفاده كرد. اسمشم ميشه گذاشت

ای مرده شور اين مدرنيسمو ببرن

يا: اتحاد نامقدس مدرن ها و ضدمدرن ها؟ امشب به توصيه دوست باحال مهدی خلج که مدتيه رفته خارجه باسواد شده و با کمال می خوام کمی چاک دهانمو به شيوه حودری-کلثوم ننه ای وا کنم و از داخله ساختار بيام خارجه ساختار و مدرن شم. ای لامصبا من ام بالخره مدرن شدم. اصلا اين زبان دورو و سه رو و هزار روی مظخرف باعص شد من از غافله مد و مدرنيسم عقب بمونم. حالا جبران می کونم. زبون فقط يک رو بايد داشته باشه. مثل اين آمريکاييا. که انده مدرنيسمن. راستش هميشه دلم می خواست مدرن باشم و سری تو سرا دربيارم

عليه دعوت به وبلاگ نويسی ناشناس وبلاگ جای فکر کردن است عالیجناب. اشتباه گرفته‌اید. و اولین لازمه‌ی فکر کردن ایستادن روی یک سکوی خاص است نه این که به پستویی بخزیم و نقاب بر چهره زنیم. سکوت در میدان هزار بار شرف دارد به فریاد از پستو. در پستو که نمی‌توان درست موضع گرفت، فکر کرد، چیز نوشت، حرف زد، نقد کرد. پستو جای خودتان است، نقاب به شما بهتر می‌آید. آن کسی که نقاب بر چهره می‌زند که حرف خودش را نمی‌زند؛ به‌تمامی معنا، یک ماشین است که هر لحظه به یک فرمان حرکت می‌کند، راستش را بخواهید در

باستان شناسی شورشی محکوم به شکست

زبان خانه‌ی من است. من در زبانم زندگی می‌کنم. هدف‌ام دریدن ریاکاری و دورویی ایرانیان است و برای همین این وبلاگ را راه اداختم و خودم را در آن لخت کردم و مردم را به آن راه دادم و فحش‌هایشان را هم پاک نکردم. فکر می‌کنید اگر کسی دیگر جای من شده بود رواج‌دهنده‌ی وبلاگ در ایران، همه چیز مثل الان بود؟ نمی‌شود با زبانی بی‌خاصیت و ریاکار به جنگ دورویی رفت. نمی‌شود در خانه‌ای زندگی کرد و آن را آتش زد. اول باید از آن بیرون آمد. من از این ساختار بیرون آمده‌ام و هرگز به داخل آن برنمی‌گردم.

ما و ابراهيم و جهان کلماتدوستی گفت، چرا چیزی نمی‌نویسی، گفتم حال و حوصله نوشتن ندارم. آن دوست گفت از همین بی ‏حوصله‌گی‌ات بنویس. من هم هر چه کلمه در دو و بر سرم می‌چرخید، شکار کردم و در این یادداشت ‏محبوس کردم. آنچه می‌خوانید حال فعلی من است، چه بسا ساعاتی بعد از آن پشیمان شوم گاهی احساس می‌کنم، به زندانی ابدی محکوم شده‌امزندان کلمه‌های عبوسدیوارها، همه از نظریه‌های سرد ساخته شده‌اندبیرون، به جای برف، پاره‌های کاغذی است که از آسمان مقوایی می‌بارددرست می‌بیند نقاشی که ما را به گیاهی شبیه کرده است، کسانی که از نور یک خورشید مقوایی

از بازی نفرت بيزارم

از صبح که مطلب پيشين با ته نوشتی آنلاين شد چند نفری از دوستان به من گفته اند که شايد بهتر بود سکوت می کردم. می دانم نظرشان خيرخواهانه است اما اين رسانه جديد اخلاق جديدی هم می طلبد. سکوت کردن وقتی که سوسک هم سوت خود را می زند بی معناست. دنيای جديد دنيای درويش مسلکی نيست. دست کم آنطور که من می شناسمش. من بين دوگانه حمله و سکوت ترجيح می دهم تحليل کنم تعريف مفاهيم کنم مجادله به احسن کنم راه پيدا کنم. من از اين دوستان که يار همزه لمزه شده اند نااميد نيستم. حتی می توانم بگويم

هواپيما نشانه آخرالزمان برای ما

زمانی بود که توپخانه عثمانی سپاه ايران صفوی را شگفت زده می کرد و نظم آن را به هم می ريخت و به شکست می کشانيدش. توپخانه نشانه آخرالزمان بود. چيزی بالاتر از آن نبود. دلها برای داشتن اش از خود کردن اش پر می کشيد. شاهان صفوی برکشيدگان سپاه و نخبگان خود را گماشتند تا ملت شيعه هم از اين اسلحه آتشين برخوردار شود. دور زمانه چرخيد و چرخيد و آخرالزمان باز اول الزمان شد و همه چيز باز نو شد و دگرباره کهنه شد و سلاحهای نو آمد و ما باز عقب افتاديم و در جنگ ايران و روس باختيم و

 ارزش سازشمتأسفانه ساختار حاکم بر سياست ايران چه در داخل و چه در خارج، چنين است که با مفهوم سازش بيگانه است. و با هدف پيروزي و پيشروي وارد ميدان مي شود. ولي در مواجهه با مشکلات، شکست و عقب نشيني را بر سازش و توافق ترجيح مي دهد. زيرا پذيرش اصل سازش [در هر زمينه اي] را به نوعي خط قرمز تلقي مي کند. مطالعه ادبيات رسمي ايران مويد اين ادعاست. بنابر اين مي توانم حدس بزنم که اين پرونده مستقل به اين که به شوراي امنيت برود يا نرود، احتمالاً به هر چيزي ختم مي شود الا به

اتوماتيکی شدن قضاوت

می خواستم در دنباله اشاره ای که مادام ميم به همبستگی اجتماعی ميان يهوديان کرده است بحث او را از زاويه ديد خودم گسترش دهم و مثلا به مساله شبکه سازی ( در واقع: نسازی) اجتماعی در ميان (طبقه متوسط) ايرانيان برسم. اما امروز مساله ديگری باز هم در بحث شارون ذهن ام را مشغول کرده بود که برای تکميل بحث قبلی فوری تر به نظرم می رسد و در عين حال به يک خصيصه فکری گسترده در ميان ما توجه می دهد. شارون برای بسياری از ما ايرانيها مظهر نوعی نقد / قضاوت است که بايد آن را قضاوت

تعريف روشنی از کار روشنفکرانه پرسش اصلی این است: چه کاری را می توان روشنفکرانه خواند؟ دقیق تر بگویم: کجا کار فکری فرد تبدیل به کار روشنفکرانه می شود؟  در این مورد تعریف موقتی از کار روشنفکری را ( که نهایی و ذات باورانه هم نیست ) پیش کشیده ام که باید در معرض بحث و انتقاد قرار گیرد. اگر این تعریف قانع کننده باشد آن گاه می شود گفت که کسی به اعتبار یک فعالیت خاص و مشخص فکری کاری روشنفکرانه انجام داده است، اما درست به این دلیل که این فعالیت خاص و مشخص است همیشگی نیست، و ماهیت

مردی که پرده عصمت دريده بود

شارون را ديگر رفته بايد گرفت. کارنامه او با همه بلندی کوتاه است: او مردی بود که به زبان سياست حرف می زد. زبان ديگری نمی دانست و نياموخت. زبان سياست زبان مهرورزان نيست. زبان شاعران و روشنفکران نيست. زبان فيلسوفان و متالهان هم نيست. زبان سياست با زبان روزمره و زبان غيرسياسی تنها مشترکات لفظی دارد. شارون سرنمون سياستمدار بودن است. منتها او در وضعيتی بود که نمی توانست ماهيت سياستمداری را با روکشی از زبان ديپلماتيک غربی بپوشاند. او ناگزير صريح ترين سياستمدار دوره خود بود. و تا توانست تاخت. او از معدود سياستمداران خوشبختی است که هر چه خواست

عبرتهای سه گانه از تحولات اخير ايرانغيرممکن است بتوان در باره ايران پيش بينی کرد. خيلی ها چنين کرده اند و در خيلی از موارد پيش بينی هاشان غلط از کار درآمده است. ضمن آنکه کارتهايی قوی هم در بازی وجود دارد. مثل تغييرات غير منتظره در سياست خاورميانه ای آمريکا از يک سو و دستهای پنهان امام زمان در سوی ديگر. با اينهمه از تحولات اخير ايران می توان سه نکته را آموخت: اول: طراحان هجوم به عراق بايد توجه بيشتری به تاثير اين هجوم بر ايران داشته باشند. چنانکه آشکار شده است حذف صدام و اشغال عراق مستقيم

قدرت در زندانبانی است روز يكشنبه 11 دي 84 بالاخره بعد از 44 روز بي خبري و ممنوعيت ملاقات توانستيم با آقاي گنجي در زندان اوين ديدار كنيم. اين دومين ملاقات آقاي گنجي با فرزندان و مادرشان طي يكصد و سي روز گذشته بود . آقاي دكتر مولايي – وكيل- نيز در اين ديدار حضور داشتند. آقاي گنجي همچنان در زندان امنيتي – انفرادي 2 الف به سر مي برد و وضعيتش مثل سابق است. همچنان در محدوديت شديد غذايي و دارويي،‌ با وزني حدود 50 كيلو گرم، فشار خون 5/7 روي 5/5 ،‌هيچ تغيير مثبتي در شرايط نگهداريش رخ

 آخرالزمان عقل  يا: مهدی گرايی همچون شورش در برابر عقلانيت  دفاع از عقل هميشه غايب عقل با تمام شكوه، عظمت و جايگاه برجسته‏اى كه در حيات انسان دارد، موهبتى است از جانب خداوند و حقيقتى است‏با دو چهره: چهره اقبال به حق و چهره ادبار به حق.  چهره ادبار او به حق، با وقوع در زمان (عصر) و زيان (خسر) ترسيم شده و با اغواى شيطان استمرار يافته است. اين عقل ادبار كه – جايگاه نفوذ شيطان است، با زمان گره خورده و تاريخ بشرى را رقم زده – اكنون پس از پشت‏سرنهادن فراز و نشيبهاى بسيار، در آستانه پايان خود

چرخه آشوب و ظهور

همه زمان ها آخر الزمان است بياييد دوستان من اعتراف کنيم که با آخرالزمان روبروييم. به استقبال اش برويم. يعنی از آن رو نگردانيم. آن را بشناسيم و به يکديگر معرفی اش کنيم و فراموش اش نکنيم. هر قدر بکوشيم اين سيل بنيان کن را ناديده بگيريم به جايی نمی رسيم. اين سيل حالا هوای ما را فراگرفته است. ببينيد که در هوای تهران ديگر نفس نمی توان کشيد. دل مان را به چند روز هوای پاک باران خورده اتفاقی خوش نکنيم. اين آخرالزمان همانطور که هوای ما را در بر گرفته است زمين مان را نيز دستخوش فاجعه های نو به

چهره ايرانی مسيح

عيسی مسيح يکی از شگفت انگيزترين شخصيت های تاريخ دين است. و اين از همان شيوه بارگرفتن مريم و گفتگوی کودک اش در گاهواره در دفاع از مادر پيداست. در باره او نکته هايی هست که کمتر در اذهان عمومی حضور دارد. فکر می کنم جا دارد به برخی از آنها اشاره شود. 1 زاده شدن مسيح از مادری باکره اگر در هيچ جای ديگر جهان نمونه نداشته باشد دست کم در ايران امری ناشناخته نيست. بر اساس انديشه ايرانی منجيان از دختران باکره زاده می شوند. حتی در ايران امروز هنوز نام بسياری از محل ها با دخت/دختر پيوند دارد که

When exactly is Christmas Day? By Robert Verkaik No one knows when Jesus was born. Early Christians tried to calculate the date of Christ’s birth based on the Annunciation, 25 March, the Bible’s first account of when Mary was told she was pregnant. If this is taken as the conception of Christ, nine months later it is 25 December. But Jewish tradition has it that Jesus was born during Hanuk-kah, 25 Kislev into the beginning of Tevet. In the Julian calendar, 25 Kislev would be 25 November. Others say Jesus and Mohammed shared the same birthday. Mohammed was born on

هر که اين عشرت نخواهد خوشدلی بر وی حرام بعد از روزها با خواندن گزارش های وبلاگی از ديدار جوانان با خاتمی احساس سبکی و انبساط کردم. راستش شاد شدم. به نظرم در اين سال بد خبرهای خوب مثل درمان افسردگی است. می بينی هنوز گرما و نشاطی هست. البته هميشه هست اما خبرش نيست. چقدر به خبر خوب نياز داريم. نه خبرهای ساختگی دل-خوش-کنکی بلکه خبرهايی واقعا خوب. خبرهايی که ما را از شر زبان بد و انديشه کژ و رفتار کوژ و بختک حوادث فاجعه بار نجات دهد آسوده کند. تا بدانيم که زندگی ادامه دارد. و روزهای

درازترین شب جامعه ما

گزارش محمدجواد روح تکان دهنده است. در گزارش او می بینیم که در رفتار اجتماعی کمتر فرقی بین حاکمان خودکامه و محکومان ترسخورده هست. اینکه گروهی از سرشناسان جامعه به امیدی به کانون وکلا بروند و با بی ادبی و بی حرمتی و بی اعتنایی کانون روبرو شوند گویای بسیار چیزهاست. خاصه آنکه کانون وکلا قرار است از معتبرترین نهادهای مدنی باشد و موضوع هم به سرنوشت یک وکیل زندانی مربوط بوده است. همین هفته پیش بود که با فرخ نگهدار صحبت از این می کردیم که اگر نهادی بتواند ماجرای سقوط هواپیمای ارتش را پی گیرد کانون وکلاست. ولی

وقاحت فرهنگیامروز عصر که طبق معمول در کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه پرسه می‌زدم، یک‌دفعه چشمم افتاد به رمان “شالی به درازای جاده‌ی ابریشم” نوشته‌ی “مهستی شاهرخی”. بسیار متعجب شدم؛ کتاب را برداشتم و وقتی دیدم که ناشرش همان نشر “ورجاوند” است، گمانی که لحظه‌ی اول در ذهنم شکل گرفته بود و این بود که شاید خود نویسنده آن‌را توسط ناشر دیگری دوباره منتشر کرده، باطل شد. تعجبم وقتی به مرز حیرت رسید که دیدم با کمال وقاحت روی جلد کتاب نوشته شده: منتخب ویژه‌ی سال 1384 منتقدین مطبوعات! شالی به درازای جاده ابریشم مدت‌ها بود که نایاب بود و حالا نشر

فراموشی آغاز شده است

12روز از فاجعه گذشته ولي هنوز مي‌توانيد جاي بال هواپيما كه ديوار طبقه اول بلوك 52 شهرك توحيد را شكافته، ببينيد. هنوز بوي گوشت سوخته از لابه‌لاي وسايلي كه تبديل به زغال شده‌اند، در فضا پراكنده است. يكي از ساكنان شهرك توحيد مي‌گويد و بارها تقاضا مي‌كند نامش ذكر نشود. همه ساكنان گويا معذوراتي دارند و به راحتي نمي‌توانند از واقعه سخن بگويند، به خصوص با خبرنگاران. بيشتر كساني كه پابرهنه از ساختمان بيرون آمده بودند، هنوز شيشه‌هاي خرد شده را كف پايشان به يادگار دارند. يكي از آنها مي‌گويد: شيشه كم كم وارد خونم مي‌شود اما كاري از دست

در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت

ابراهیم گلستان از آن آدمهایی است که براحتی می توان از او بیزار بود. استعداد او در دشمن تراشی حرف ندارد. خیلی ها ممکن است خیلی چیزها در اهمیت او بدانند و بگویند اما همچنان از او بیزار باشند. او نمونه ای عالی است برای نشان دادن اینکه در میان ما جماعت استعداد و پیشگامی و خلاقیت و قدرت ادبی و هنری و دلسوزی به حال وطن و دستگیری تازه-به-گود-آمدگان و خلاصه کلی چیزهای با اهمیت که برای رسیدن به هر یک از آنها باید عمر عزیز سوخت و تجربه اندوخت ارزش ندارد اگر در گروه و دسته و باندی

آتش بدون دود ما سه تا دوست بوديم، ما سه تا خيلي‌دوست بوديم، ما سه تا آوانگارد بوديم، حالا من تنهام، آخرين ما پولدار بود، اون نمايشگاه نقاشيش رو پارسال راه انداخت، اونو گرفتن، اون الان تو آسايشگاه رواني‌بستريه، دومين ما پولدار نبود، عمه پدرش شش ماه پيش مرد، تنها وارثش اون بود، پول كمي‌نبود، بلافاصله نمايشش رو برد روي‌پرده، اومده بودن كه بگيرينش و ببرنش پيش آخرين ما، اون فرار كرد به پاناما، شنيدم كه اونجا سمبوسه‌هاي‌چهارگوش ميفروشه، من اولين ما بودم، من پول كافي‌ندارم كه فيلمم رو بسازم، به محض اينكه پول به دستم برسه ميسازمش، اميدوارم كه

افسانه های خبری از روز آنلاین

فکر می کنم تا مدتها می توان این موضوع را برای نوشتن مقاله تحقیقی یا حتی تزهای دانشگاهی به دانشجویان رشته های روزنامه نگاری و ارتباطات و علوم اجتماعی پیشنهاد کرد: بررسی واقعیت-بنیاد بودن خبرهای رسانه های ایران در یک روز معین. اهمیت موضوع را وقتی خواهید دانست که در خبرهای روزانه تولیدی رسانه ها دقیق شوید. برای نمونه من می کوشم شیوه خبرنویسی یا تولید خبر روز آنلاین را در دو گزارش اش در زمینه سقوط هواپیما که دیروز و امروز کار شده از همین نگاه بررسی کنم: چقدر با واقعیت تطبیق دارد یا باورپذیر است. در خبر اول

چگونه در برابر فراموشی می ایستیم؟

خانواده رسانه ای ایران در گردهمایی خود در اعتراض به سقوط هواپیمای خبرنگاران اولین خواسته ای که مطرح کرده این است که این حادثه فراموش نشود. این خواسته بحقی است. نباید فاجعه ها را فراموش کرد. بویژه وقتی که ممکن است تکرار شوند. خاصه وقتی قرار است مایه و پایه کار و قرار اجتماعی باشند و حرکتی را توجیه کنند. اما اگر ما فاجعه های بزرگی مثل زلزله بم را فراموش کردیم چرا سقوط هواپیما را فراموش نکنیم؟ آیا “فراموش نکردن” در بیانیه اصحاب رسانه ای ایران تنها یک توصیه اخلاقی است؟ و اگر توصیه است اصلا به گفتن اش

مردی به شکل مردم خود بود حاتمی به عکس علی حاتمی دقت کرده ايد؟ او همچنان که پخته تر می شد بيشتر شبيه مردم خود می شد. مردمی که هميشه از آنها گفت. او از يک نگاه مردمی ترين سينماگر ماست. و هنرمندی صادق بود. زيرا سرانجام به همان مردمی پيوست که فيلمهايش از آنها مايه گرفته بود. او ادا در نمی آورد. هر کس او را ببيند می داند که او شبيه يک روشنفکر فرانسوی – که سخت رايج است- يا ايتاليايی – که کمتر- نيست. در حالی که همه ابزار و بهانه هاش را هم داشت. اما او

ادبيات اينترنتی؛ فعلا: ادبيات درجه دوم خانم سودابه تندرو عزيز، سعی کردم کوتاه و سريع و وبلاگی جواب بنويسم. اميدوارم به کارتان بيايد. دوستار، مهدی جامی تعریف شما از این گونه ادبی ، چیستی و چرایی آن چیست؟ من هنوز ادبيات اينترنتی را به عنوان يک ژانر مستقل نمی شناسم. اين ادبيات انتشار-يافته-در-اينترنت است تا توليد- شده-برای-اينترنت. البته هستند معدود کسانی که برای اينترنت می نويسند اما هنوز اين نوع ادبی در حالت جنينی است و دارای خصلت های شاخصی متفاوت از ادبيات معمول و مجله ای و کتابی نشده است. آیا این شیوه توانایی دارد جایگزین ادبیات چاپی و

روزنامه نگاری/وب نويسی عينی روزنامه نگاری/وب نويسی حزبی عینی گرائی، بیطرفی، انصاف (fairness)و استقلال مدلول های پارادایمی و جهانی روزنامه نگاری هستند؛ محورهای مرکزی مکتب روزنامه نگاری آمریکائی یعنی تئوری مسئولیت اجتماعی هم هستند (Social Responsibility Theory). عينی گرايی: شنيدن حرف همه است طبق پژوهش های ارتباطی؛ عینی گرایان در چنین شرایطی سه نوع برخورد دارندو سه گروه می شوند: 1– گروه اول گروهی که مواضع کاملا خنثی و انفعالی می گیرند. از دید این گروه عینی گرائی یعنی همان خنثی بودن و بیطرف ماندن (neutrality) و تعظیم به حقیقت و نه شکل دادن به آن. از دید گروه اول انها ناظران منفعل (passive