ليله القدر
گرچه رندی و خرابی گنه ماست وليکعاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری
گرچه رندی و خرابی گنه ماست وليکعاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری
باب شهر علم ام خوانديد و از آن به درون نرفتيد قطامه: هراس تو از چيست پسر ملجم _ از شجاعتش؟ مگر او بنده پاك خدا نيست؟ و مگر چون پيشاني به خاك عبادت ميسايد بسيار نميماند؟ چه فرصتي نيكوتر؟ شمشير پنهان كن، و به مسجد كوفه برو؛ به زاويه او! گوشهاي بخز، و جانوران طبعت را بيدار كن و بر او بگمار! در كمين باش؛ و چون سر بر زمين نهاد، تنها تو حاكمي و شمشير! ابن ملجم: هاه؟قطامه: ميگويند اهل تظاهر نيست. پس به خلوتي نماز ميكند دور از چشم. و ميگويند از اسراف در مال جماعت بيزار است.
خودکشی، ملکوت، حسودی خودکشی آخرينش بود از پيام ايرانيان: روز به روز پژمردهتر و افسردهتر میشوم. دلمُرده و ساكت، گوشهای كز میكنم و به یك نقطه خیره میشوم. بیآنكه معنی این نگاه را بدانم. كمتر میخندم. اصلاً خندیدن و تبسم را از یاد بردهام. جایی در همین نزدیكی، خود را جا گذاشتهام. منحنی زندگی روز به روز برای فرو افتادن شتاب میگیرد. مشكلات گوناگون دورهام كردهاند. پردهای آهنین مرا از فكر كردن باز میدارد انگار اجازهی ورود به اندرون مغزم را ندارم. پردهای دیگر، زمخت اما نامریی جلوی چشمانم كشیده شده است. اطراف را میبینم اما دركی از آنها ندارم. گویی
سعيد حنايی کاشانی در تازه ترين يادداشت خود در فل سفه مشکلی را طرح کرده است که به نظرم از نيمه راه مطرح شده است. او از قدرت طرح مساله حرف می زند و توان “ارائه ی تحقيق يا دادن «تز» (پيشنهاد يک قضيه) در دانشگاهها”. می گويم از نيمه راه زيرا مساله اصلی از مدرسه شروع می شود. اگر کسی در مدرسه نياموخت چگونه مساله شناسی کند و برای مساله راه حل بيابد طبيعی است که در دانشگاه هم پای استدلال اش چوبين خواهد بود. در وضع فعلی مدرسه های ما تقريبا می شود گفت که به محل نگهداری
مهدی خلجی بدرستی می گويد که جامعه تا وقتی نهادهای مدرن نداشته باشد هر قدر هم افراد مدرن در آن بسيار شود مدرن نخواهد شد. من فکر می کنم اين همان فرديت بيچاره ايرانی است. بيچاره از اين باب که هر قدر مدرن هم می شود جامعه اش رنگ تازه نمی گيرد. اما نکته های ديگری هم هست. مثلا اينکه آيا فرد مدرن چگونه می تواند در يک جامعه سنتی مدرن شده باشد؟ و در کدام مرحله از مراحل اين مدرنيت به نهادسازی می رسد يا بايد برسد يا ممکن است برسد؟ اين روزها سخت مشغول تاملاتی در باب سرشت و
تجددی جوانه زده از عقبماندگی ايران کشور تضادهای شگفت آور است. تازه ترين نمونه اش همين سايت آرشيو ديجيتال رسانه های ايران. کاری بسيار هوشمندانه و امروزی و صد در صد مدرن. تضاد واقعی را وقتی پيدا می کنيد که بدانيد اين کار از مرکزی صادر می شود که در ضديت با مدرنيسم پيشتاز است و در عقبماندگی اش همين بس که هنوز تصوير ساز را پخش نمی کند! – يکی از عجيب ترين کارهايی که هيچ تلويزيونی در دنيا انجام نمی دهد (به استثنای احتمالا تلويزيون عربستان سعودی که در باره آن هم شک دارم). به هر حال از طريق
اسطوره هايی در باره عامه و رابطه اش با وبلاگيادداشت پارسا صائبی در پارسانوشت نمونه تازه ای از نوعی مغالطه قديمی است در باره وبلاگستان. من در يادداشت پيشين هم کوشيدم اين نکته را کمی تا قسمتی روشن کنم که نبايد تصور کرد مردم يک کل واحدند. تمام گزاره هايی که بر اين تصور شکل می گيرد قابل تصديق نيست. در اينجا سعی می کنم توضيح دهم که چرا آنچه در وبلاگستان می گذرد مهم و بر خلاف نظر اين دوستان قابل اعتناست. پارسا که بتازگی ايران رفته است می نويسد: “وبلاگشهر کاملاً دغدغه هاى ديگرى دارد و به کل
تجدد کالايی هفته پیش با یکی از اندیشمندان برجسته ایرانی مقیم خارجه که پس از 22 سال برای چند روزی به وطن برگشته بود، تلفنی حرف می زدم، می گفت که حتی یک نفر از بستگان که بعد از مدت ها مرا می دیدند از آزادی و دموکراسی در آن جا نپرسیدند. همه از قیمت کالا ها و در آمد و این که چه داریم و چه نداریم و چگونه می شود آن جا رفت و زندگی کرد می پرسیدند. حسابی حال این استاد فرهیخته گرفته شده بود. از وبلاگ هنوز به نظرم اين يک ويژگی مهم تجدد ايرانی است.
فاضلاب مديريت به سبک ايرانی با انگشت شست و سبابه دست راست دماغم را محكم چسبيده ام. با احتياط باتلاق متعفن را دور مى زنم و وارد مدرسه مى شوم. اينجا دبيرستان پسرانه سوم شعبان منطقه ۱۵ است با بيش از ۵۰۰ دانش آموز. كمى آن طرف تر تابلو هنرستان شهيد رجايى بر سردر ساختمانى نصب شده است. مگس های مست از فاضلاب در مدرسهشهرك كيانشهر در جنوب شرقى تهران حالا ديگر يك شهر شده است با چندين شهرك: شهرك هاى آزادى، شهيد مطهرى، جمهورى اسلامى و… «شما نمى توانيد تصور كنيد. تصوير اين درياچه متعفن لحظه اى از ذهن كنار نمى رود. شب ها كه سر سفره افطار مى نشينم،
در نقد مباحث وبلاگستان گاه اين انتقاد برجسته می شود که اين حرفها – مثلا بحث از بکارت- حرف و درد مردم نيست و بنابرين ارزش طرح ندارد. امشب که ديدم مسعود برجيان هم از همين زاويه مباحث اخير در باره بکارت را نقد کرده فکر کردم خوب است به طرح اين سوال بپردازم که واقعا کدام مسائل ارزش طرح دارند؟ من برای مسعود در کامنتی نوشتم: “يکی از چيزهايی که نظر شخص مرا به خود جلب می کند دلمشغولی های اجتماعی مردم است. نمی گويم مساله بکارت مساله عمومی است يا نيست. اما همين که به اندازه کافی مساله
Iranian identity: a double burden Martin WoollacottThursday October 13, 2005The Guardian How ancient history relates to modern problems is the question to be examined at a public forum on Iran organised jointly by the British Museum and the Guardian. It is certainly a difficult legacy. Italians shrugged off Mussolini’s fantasies of a new Roman empire and derive their identity mainly from the Renaissance, while the Greeks are both proud of their ancient prowess and irritated by some of its consequences, like having to learn ancient Greek. India and China, emerging as substantial powers in the 21st century, have a relatively comfortable relationship
۱ من از پرسش لذت می برم. آموخته ام که پرسش آغاز هستی آدمی بوده است. همان قصه آدم و حوا را منظور دارم. چرا کردن و چون گفتن آدمی را حیثیت انسانی بخشیده است. پرسش از سر دانایی هم البته لذت بیشتری دارد. یعنی پرسش کسی که از جهل بسیط بر نمی آید بلکه از دانش مقابله گر و چالش جو بر می خیزد. پرسش سعید از نسبت بت شکنی و شالوده شکنی چنین پرسشی است و می سزد که پاسخ به آن پاسخی متقابلا چالشگر باشد. گرچه اصولا پاسخ به پرسش های چالشی همواره چالشی در پاسخ را نیز می
حذف بکارت روابط دو جنس را دگرگون می کند قصد نداشتم در بحث بکارت در وبلاگستان وارد شوم گرچه ارزش وارد شدن به چنين بحثی را انکار نمی کنم. اما مثل هر مساله ديگری بايد در آن به زاويه ديد خودم می رسيدم. نوشته اخير نيک آهنگ کوثر که زياد مرا به خود مشغول کرد از اين بابت کمکی بود تا من به آنچه کمی بيشتر بايد برجسته شود برسم و به سهم خود نکته ای به اين بحث حساس بيفزايم. باز شدن بحث بکارت يکی از ملموس ترين و انضمامی ترين مسائل زنان را به صحنه گفتگوی اجتماعی آورده است. گرچه دامنه
دفاع از دريدا به شيوه ضد-دريدايی يکی دو روز پيش وقتی در «سيبستان» مهدی، در يادداشتی با عنوان «آسيبشناسی روشنفکران»، خواندم: «روشنفکر در يک معنا کسی است که از نقد کردن باز نمی ايستد، بت پرست و بت ساز نيست . به تعبير شريعتی و با الهام از سنت ابراهيمی بت شکن و به تعبير دريدايی شالوده شکن است»، ابتدا حيرت کردم و به خنده افتادم، اما بعد ناراحت شدم و با خودم گفتم اين چه اشتباههای احمقانهای است که دوستم میکند. آيا آنچه در سنت ابراهيمی «بتشکنی» گفته میشود با آنچه دريدا “deconstruction” میگويد يکی است؟ «بتشکنی» واقعی پيامبری
راز فنا«شهر دقيانوس» را در جيرفت در طول يك سال ويران و خاكش را الك كرديم و به باد داديم. آب از آب تكان نخورد، هيچ كس اعتراض نكرد، هيچ مامور ميراث فرهنگى از غارتگران و حفاران غيرمجاز كتك نخورد و هيچ كارشناسى خود را در سازمان ميراث فرهنگى به آتش نكشيد. خبرنگار هيچ روزنامه اى رپرتاژ مستندى از اين فاجعه عظيم تهيه نكرد و كسى نفهميد كه چگونه و توسط چه كسانى اين بلا بر سر ميراث فرهنگى ما آمد. اين بلا برخورد شهاب نبود كه در لحظه صورت گرفته باشد. يك سال در روز روشن و در زير بلند آفتاب، هزاران
وقتی دروغ گفتن خرجی نداشته باشد گردشگري در ايران طي سال هاي اخير موضوعي براي گزافه هاي بزرگ و بالعكس كارهاي كوچك و برنامه هاي بي تأثير بوده است. اخبار منتشر شده از سوي نهاد مسئول گردشگری سرشار از گزافه هاي بسيار نامعقول و شگفت انگيز بوده است. از جمله اين گزافه هاي عجيب مي توان به موارد ذيل اشاره كرد: – انتخاب ايران به عنوان مقصد جهانگردان بين المللي از سوي سازمان جهاني جهانگردي در سال ۲۰۰۱ (كه حتي منجر به برگزاري مراسمي مضحك در پنجم مهر سال ۱۳۸۰ و صدور پيامي از سوي رئيس جمهور وقت شد.) – اعلام رساندن شمار جهانگردان ورودي به چهار ميليون نفر در سال ۸۳
روشنفکری، تعطيل نقد و آقاسالاری خواندن نقد روشنفکران از روشنفکران يکی از بهترين و لذت بخش ترين خواندنی هاست! زمانی آل احمد در خدمت و خيانت روشنفکران می نوشت و زمانی ديگر شريعتی به نقد گرايش های تقليدی روشنفکران می پرداخت. اين سنت اگر چه در هجوم انقلاب توده گرا به روشنفکران مدت زيادی به محاق رفت اما دوره خاتمی بار ديگر آن را احيا کرد. امروز کسی مثل اکبر گنجی را داريم که بنيادهای باور بسياری از روشنفکران دينی را – به عنوان مهمترين و تاثيرگذارترين جريان روشنفکری سه دهه اخير – جانانه نقد می کند. در يکی دو سال
اين عکس خوبی است: گرچه می تواند کمی تا قسمتی رمانتيک باشد و دختر مدرسه ای. ولی اين عکس بدی است: مخملباف از دست کليشه نجات ندارد. يک طوری آن ته مه ها ذوقش بدجوری گره خورده با لغزيدن بر سطح. يک جوری زيادی شوآف است. قدرت نفوذ در اعماق روابط انسانی را فاقد است. مقايسه اش کنيد با وونگ کار وای. نگوييد او کجا مخملباف کجا. هر دو به اندازه کافی حرفه ای اند که قابل مقايسه باشند. مخملباف بعد از اين همه سال ديگر نياز ندارد بگويد زيباشناسی سرش می شود و ذوق اش پشتکوهی نيست. بهتر است از اين نوکيسگی
رورتی فيلسوفی بيزار از پيچيده گويیريچارد رورتی، خردادماه سال 1384 سفری کوتاه به ايران آمد، در حالی که پيش از آن اثری از وی به فارسی نشر نيافته بود و آشنايی چندانی با انديشههای وی وجود نداشت. محافل فرهنگی ايرانی که بيشتر انتظار برخورد با فيلسوفی “مدرن” و “اروپايیمآب” داشتند با کسی روبهرو شدند که با زبانی ساده و هياتی فروتن از کاربرد اصطلاحات پيچيده فلسفی پرهيز دارد و اساسا به فلسفيدن به شيوه سنتی باور ندارد. روزنامه شرق، در سیام خردادماه آن سال، در مقالهای نوشت “نتيجهگيری شخصی و تحليلهای فردی آقای رورتی به چنان سادهانديشی و يکسونگری تأسفباری
آيا روشنفکری يعنی تحقير مخاطب؟اين روزها با اين وضع بلاگ چرخان شده ايم مثل دوره ای که تلفن نبود! بايد برای هر کاری شخصا مراجعه می کردی. اگر خانه دوستی فاميلی می خواستی سر بزنی الله بختکی می رفتی که ببينی هست يا نيست. اغلب هم نبود! پس يادداشت می گذاشتی: آمديم عرض ادب تشريف نداشتيد. نديدم هيچکس هم از فاميل و دوستان چيزی در باره بلای نبود بلاگ چرخان يا فی الواقع نچرخيدنش اشاره ای بياورد – دست کم آشناهايی که ما سر زديم! اما در ميان آنها که سرزده سری به ايشان زديم يکی خانه بود و بحثی درانداخته
جفای رفته بر شما نشان صدق گفته شما نيست!دکتر سروش در پاسخ تازه ای به يکی از منتقدان خود، بر شيعه بدون امامت و مهدويت تاکيد کرده است و باور به اين دو رکن اعتقاد شيعيان را در انحصار غاليان دانسته است. او تصور می کند “معنی واحد در زير اختلاف صور” را نشان می دهد تا همه مسلمانان را به کتاب و رسول بازگرداند و لابد به وجود آمدن امت واحده را مقدمه چينی کند. من فکر می کنم او درست خلاف همان تاريخی که از آن سند می آورد حرکت می کند. اين اختلاف ها زدودنی نيست زيرا که اگر می بود
در ستايش سادگی و مردمگرايی اين روزها وبلاگ ام را خواب می بينم! يعنی خواب می بينم که بايد چه بنويسم و چگونه وارد بحث معينی شوم. مدتی است نمی نويسم يا کم می نويسم. ديشب دوستی می پرسيد چرا و گفتم که مساله ای يا مساله های به هم پيوسته ای ذهن ام را بسيار به خود مشغول کرده است. بنابرين يا بايد از آن مساله ها بنويسم که چون هنوز پخته نشده شدنی نيست يا از مسائل ديگر که چون مساله اين روزهای من نيست لطفی نخواهد داشت. اين مسائل خوابم را هم اشغال کرده اند. ارزش مخاطب
کشوری آماده ظهور كوري اين قوم گيج و بد مست را انگارچارهاي نمانده، واژگان هم امروز به روسپي گري افتادهاند، اعتمادي بر هيچ كلامي از جنس عدالت و رحمت و فلان و فلان نيست. انگار به كليدهاي هرز ميمانند اين واژگان. برايم بگو، انبوه بچههاي خياباني از كجا ميجوشند؟ حاصل كدام همآغوشي در زير كدام سقف؟ كدام فرهنگ؟ كدام تمدن هستند؟ برايم بگو اين بچهها مگر قرار نيست همراه سال وماه باشند و در چرخهي ايام مردان و زناني ديگر شوند؟ مدام هم بر جمعيتشان افزوده ميشود، فردا هم كه بزرگتر شدند براي خودشان يك لشگرانتقام خواهند شد. يك لشكر
معنای اين جمله چيست؟ کشتن مقدمه بيداری است؟ آيا اينهمه کشته ما را بيدارتر کرد؟ آيا نمی شد بدون اينهمه کشته بيدار و بيدارتر شد؟ آيا برای بيدارتر شدن چقدر کشته لازم بود چند سال جنگ لازم بود؟ آيا درد فرماندهان جنگ بيدارتر شدن ما بود؟ آيا کشته های هزار در هزار را طور ديگری هم می شود تعبير کرد؟ يا هر چه بود بيداری بود؟ و چرا ما بعد از اينهمه کشته و اينهمه بيداری هنوز در خواب ايم؟ کشته ها را داديم آيا بيدارتر هم شديم؟ آيا رهبران ما بيدارترين های مايند؟ آيا اگر کشتن بيدارتر شدن است ويتنامی ها بيدارترين ملت روی
نشانه ای از دوستی که از پس سالها باز می يابمش. عباس جعفری عاشق کوه و طبيعت است. فقط عاشق هم نيست واقعا بيشتر عمرش را در کوه گذرانده است. راهنمای بسياری از گروههای کوهنورد و صخره نورد است. و دوربينی هم دارد که از تصويرهای بکری که فقط در جهان کوه يافت می شود برای ما دامنه نشينان آسوده ارمغان آورد. اين تصوير را از وبلاگ اش برداشته ام اما در سايت حرفه ای او آزاد کوه هم گالری های هوشربا هست.
When we became enemies The Persians had the misfortune to be the others, the enemies – in short, against whom the first European civilisation defined itself All western political theory is implicitly defined against the ghost of Persia – from condemnations of “tyrants” in the Atlantic republican tradition to Marx’s caricature of “oriental despotism”. In winning their nationhood, the Greeks consigned the Persians to a miserable place in the world’s memory. The most vivid portrait of a Persian ruler isn’t even in this exhibition. It appears in a mosaic found in Pompeii, now in the Naples Archaeological Museum, based on
از سمرقند غافل نمی شوم و تا از سمرقند ننويسم ذهن و زبانم به موضوعی ديگر کشيده نمی شود. اينهمه اتفاق عجيب در اين ده دوازده روزه افتاده است. از کشته شدن مردمان در کاظمين تا کشته شدن آمريکايی ها در منطقه سياه پوست نشين و فقرزده نيواورلئان. تا جوابهای قانع نکننده دکتر سروش به انتقادها بر سر موضوع مهدويت. تمام مقالاتی که با خود برده بودم تا در اثنای سفر بخوانم ناخوانده ماند. اصلا آنجا جهان ديگری است. با درگيريهای عادی و روزمره ما جماعت ناآشنا ست. زمان زمان ديگری است در آنجا. اين بيگانگی است؟ شايد. اما بيگانگی
هواپيما به ابرهای انبوه آسمان لندن که رسيد به همراهانم گفتم کاش نيمی از اين ابرها بر سمرقند می باريد. تصوير سمرقند تصويری متناقض است ميان هنر درباری و فاخر که چشم از آن نمی توان پوشيد و فقر و کم آبی و ترسخوردگی که کور بايد باشی تا نبينی. اما سمرقند هر چه هست حاليا تنها نگاهبان ميراث هنری است که در ميان ما ايرانيان از دست رفته است. نيز:پنجمين جشنواره ترانه های شرق در سمرقند؛شب هنر ازبکستان؛سه زن در صدر برگزيدگان جشنواره ترانه های شرق همچنين:سفرنوشت های سال 2004 به سمرقند و خجند و دوشنبه ( در 8 بخش –