خودکشی، ملکوت، حسودی خودکشی آخرينش بود از پيام ايرانيان: روز به روز پژمردهتر و افسردهتر میشوم. دلمُرده و ساكت، گوشهای كز میكنم و به یك نقطه خیره میشوم. بیآنكه معنی این نگاه را بدانم. كمتر میخندم. اصلاً خندیدن و تبسم را از یاد بردهام. جایی در همین نزدیكی، خود را جا گذاشتهام. منحنی زندگی روز به روز برای فرو افتادن شتاب میگیرد. مشكلات گوناگون دورهام كردهاند. پردهای آهنین مرا از فكر كردن باز میدارد انگار اجازهی ورود به اندرون مغزم را ندارم. پردهای دیگر، زمخت اما نامریی جلوی چشمانم كشیده شده است. اطراف را میبینم اما دركی از آنها ندارم. گویی