یلدای گریز
آنقدر با خودم در این دوماهه جنگیده ام که تصمیم بگیرم برای رفتن به ایران که دیگر کلی کشته و زخمی و معلول شده ام. نگاهی به دور و برم می اندازم. مثل هوای آلوده تهران که به آن عادت می کنیم اینجا هم آدم عادت می کند به این آوارگی. اما چشم که باز می کنی می بینی چه دور افتاده ای. در چه دوگانگی عظیمی شقه شده ای و از خود می پرسی چرا؟ چرا نمی توانم با خیالی فارغ به وطن ام بروم؟ چرا دل به همینجا نمی دهم و زندگی نمی کنم؟ چرا ایران فراموش ام