استاد حیات نعمت سمرقندی
گفتم می خواهم سمرقند را ببینم. تازه شب پیش موقع غروب رسیده بودیم. به همراه ناهید خانم و دکتر رزاقی. از پنجکنت می آمدیم. وارد شهر که شدیم سر چهارراهی زنی قرص های نان تازه بر دست می فروخت. وه چه تماشایی بود! یکراست رفتیم مرکز فرهنگی تاجیکان. به دیدن استاد حیات نعمت. گرم پذیرفت و از هر دری سخنی رفت. شب سه نفری رفتیم دیدن ریگستان. شعر در من می جوشید. ریگستان خواب است چراغ های کوچک قرمز در مناره های کوتاه خواب های رنگین می بینند ماه مثل نان سمرقندی روشن و شیرین می تابد شب در طبقه