Category: دسته بندی عمومی

رادیو در بحران

آغاز به کار تلویزیون فارسی بی بی سی تمام رادیوهای موجود در خارج از ایران از جمله خود رادیو بی بی سی را وارد بحران می کند و وضع را برای رادیوهای کوچکتری مثل رادیو زمانه سخت دشوار خواهد کرد. در این یادداشت می کوشم نگاهی به راه حل نزدیک و میان مدت بیندازم. هر رسانه تازه و جذابی که به

تلویزیون فارسی بی بی سی رسانه ای تحریک کننده است

از آنسوی اقیانوس آمده ام. از دیروز ساعت ۷ صبح به وقت آنسوی آب در راه هستم تا امروز که ساعت دو بعدازظهر به وقت اینسو و با سه بار عوض کردن هواپیما به خانه رسیده ام. فکر کردم یک سر می روم بخوابم اما پخش برنامه تلویزیون فارسی بی بی سی روی وب باعث شد که خستگی را بگذارم کنار

یک اتفاق رسانه ای

از من نپرسید چرا سر از سانفرانسیسکو در آورده ام ولی جای عجیبی است که روزش نصفه شب اروپا ست و آخر شبهای اش هنوز اروپا بیدار بیدار نشده است. ایران هم که کلا از دست آدم خارج می شود که ساعت اش چند است. این حس تازه ای به من می دهد که دایم ذهن ام همان دور و بر

آخوند سیاسی سیاسی است نه آخوند

سید خوابگرد در کامنتی پای مطلب پیشین که اصلا به خاطر نوشته ای از خود او شکل گرفته بود در باره اینکه من نوشته بودم: "به نظر من روشن است که دیگر نمی توان با خردگریزان فارغ از اینکه برای خردگریزی شان چه بهانه و توجیهی دارند و می آورند مفاهمه داشت زیرا که ارزش مشترکی میان ما نیست. آنها

وقت ارزیابی همه ارزشها ست

دیشب برای خوابگرد که از توقیف روزنامه کارگزاران نوشته بود و به نهج البلاغه پناه برده بود کامنت کوتاهی گذاشتم که برادر زمان ارجاع به نهج البلاغه برای این حرفها گذشته است. باید ارزشهای دیگری پیدا کرد. ارجاع به سخن امام علی وقتی ارزش دارد که هنوز بتواند دل یکی از آن عاملان توقیف را بلرزاند. وقتی ارزش دارد که

برخورد و گفتگوی تمدن ها چه بسا مکمل هم اند ۱. پیشتر اینجا ذکر خیری از هانتینگتون کرده بودم و گفتم که «برخورد تمدّن‌ها» و« گفت‌وگوی تمدّن‌ها» منافات و معارضه‌ای با هم ندارند زیرا یکی توصیف است و دیگر توصیه. چه بسا بتوانند مکمّل هم باشند، یعنی با پذیرش احتمال برخورد، دعوت به گفت‌‌وگو کرد یا حتّی – بر خلاف پندار خاتمی-

Robert Fisk: Leaders lie, civilians die

در میان همه مطالبی که این روزها در باره غزه دیده ام مقاله رابرت فیسک از همه روشنتر و رساتر و بامعناتر است. در عین حال هنوز ندیده ام کسی به خطرات بحران حاضر برای ایران توجه کند. We’ve got so used to the carnage of the Middle East that we don’t care any more – providing we don’t offend the

تکرار دوم خرداد ناممکن است؛ ابداع دوم خرداد ممکن

خلاصه بگویم این خواهد بود که خاتمی بدون اتخاذ یک دستور کار جدید آمدن و نیامدن اش سودی ندارد بنابرین اگر دستور کار تازه ندارد بهتر است نیاید. دوم خرداد ۷۶ حادثه ای یونیک بود و قابل تکرار نیست. نه این حادثه که تکرار هیچ حادثه دیگری هم ممکن نیست. اگر بود مثلا ال گور که دور قبل از جورج

یلدای گریز

آنقدر با خودم در این دوماهه جنگیده ام که تصمیم بگیرم برای رفتن به ایران که دیگر کلی کشته و زخمی و معلول شده ام. نگاهی به دور و برم می اندازم. مثل هوای آلوده تهران که به آن عادت می کنیم اینجا هم آدم عادت می کند به این آوارگی. اما چشم که باز می کنی می بینی چه

برای آزادی از ترس و حبس

به ابتکار جهانشاه جاوید فکر این نامه به وجود آمد و به همت او و شماری از دوستان این متن نوشته و نهایی شد. پیداست که ما امضا کنندگان از سر موافقت یا مخالفت با حسین درخشان نامه ننوشته ایم از سر موافقت با حق بیان و مخالفت با زندانی شدن برای عقاید و آرا و اتخاذ روش زندگی نوشته ایم. موافقان

زینت یافتگی جهان معبر سختکوشی در جهان

دیشب در عالم خواب و بیدار بودم. خواب ام نمی برد. گفتم بر می خیزم و چراغی بر می افروزم و نانی آماده می کنم و چای و در بامداد خلوت کمی می خوانم و می نویسم. میان برخاستن و خود را خواباندن مانده بودم. از خود سوال می کردم که بر می خیزم یا نه. متوجه شدم که رفتن

نام نامی فروغ

وقتی سه چهار سال پیش حسین منصوری را در جلسه ای که به همت نیما مینا در سوآس لندن تشکیل شده بود دیدم با خودم فکر کردم چه چیزی از فروغ در این مرد که زمان مرگ فروغ هنوز پسربچه ای بود باقی مانده است. به نظرم آمد بسیار در-خود-فرو-رفته است. در نگاه اول جذابیتی برای مخاطب ایجاد نمی کرد.

به ما خوب می رسن الحمدلله

از شنیدن این شعر باحال لذت بردم. گفتم شما را هم در این لذت شریک کنم. ربطی هم به اینکه خاتمی می آید یا نمی آید و من در باره موضوع چه فکر می کنم ندارد. شعر شعر زیبایی است. بیان استادانه ای ست از وضع اجتماعی ما. دست اردوان هم درد نکند که این ویدئو را گذاشت:

گوگل صاحب کشور شد؛ نمونه ای از یک خبر قلابی

امروز وقتی دیدم حسین قاضیان هم به خبر صاحب کشور شدن گوگل لینک داده است و آن را از مزایای آزادی برشمارده متوجه شدم که دامنه زودباوری ایرانی ما تا کجا ممکن است گسترده باشد. این خبر اگر برای استفاده رسانه ای به دست من می رسید در رد کردن آن تردید نمی کردم. دلایل من چنین می بود: ۱خبر در

شک نمی کنیم تا سنگ نشویم در باره شاهزاده جعلی سنندج رضا مرادی غیاث آبادی مدتی است که مسافران شاهراه ساوه به سلفچگان در حاشیه راست جاده، پرچم‌های سبزرنگی را می‌بینند که در اطراف یک صندوق بزرگ پول برافراشته شده‌اند. می‌گویند که فلان کسی خواب دیده و بعد پیکر سالم امامزاده‌ای را در تابوتی سبز پیدا کرده‌اند. می‌گویند اگر کسی شکّ

مدیریت زمانه: بوروکراتیک یا پست-بوروکراتیک؟

جداشدن از زمانه به عنف و به شیوه قهر و طرد در قدم اول مسائلی را دامن زد که در برابر چنین روشی طبیعی است. نوعی اعتراض و جبهه گیری و همزمان ارائه شماری از ادله و دست گذاشتن بر ابهامات روشی و نقدهایی که روز به روز در وبلاگستان مطرح می شد. هنوز هم جنبه های مختلف موضوع محل

هزارتو ی نیهیلیسم ایرانی

همین اول بگویم که آنچه می نویسم نافی کار گران میرزا در هزارتو نیست. می دانم که چنین کارهایی چقدر زحمت می برد. اجر چندانی هم با آن نیست. هر چه داری باید بر سر آن سرمایه کنی و با همه چیز بجنگی تا شماره ای منتشر شود. این اشاره ویس آبادی کوتاه و گویا ست: «مهر و خشمش مثل دوبال

سایه دایی یوسف بر فراز ایران ثمینا رستگاری  برای این حقیقت که صدر تاریخ ما در ذیل تاریخ غرب است هر روز و هنوز می توان مصداق های دردآوری پیدا کرد. چندی پیش که نشر اختران جلد سوم جریان های اصلی مارکسیسم را منتشر کرد عباس میلانی در پی گفتار صفحات آخر از وقفه ۱۵ ساله میان ترجمه کتاب و

همه همدست ایم

انصافا مخلوق متن درخشانی نوشته است. او از معدود کسانی است که می بینم ماجرای تعطیل هزارتو را کاملا جدی گرفته و جدی بررسی کرده است. من در یادداشتی نشان خواهم داد که چطور روحیه ایرانی شانه-بالا-انداز و خب-نشد-که-نشد مایه تخریب هر کاری است. روحیه ای که در مخلوق نیست و این بسیار بسیار مغتنم است. منتها از میان متن او که

از دست دادن ایمان

هزارتو تمام شد. بالاخره باید روزی تمام می‌شد؛ امروز همان روز است. البته این دلیل پایانش نیست. هزارتوها نیز به سرانجام نرسیده‌اند که بشارت دهیم طومار هر چه هزارتوست در دنیا را پیچیده‌ایم و دیگر گم‌گشته‌ای نیست و کارمان به دشت‌های پهناور رسیده است. هزارتوئیان قبل از آغاز می‌دانستند تا ابد سرگردان پیچ و خم هزارتوها خواهند ماند، ولی باز

رندانه

مدتها بود صدای فریاد خود را نشنیده بودم. تمام بحران با آرامش طی می شد. چیزی روشن ته این ظلمات سوسو می زد. هنوز هم می زند. من بنده سخن ام. خراب سخن ام و آباد سخن. این کامنت سرشبی حالم را یکباره دگرگون کرد. بد کرد. اینکه کسی آلوده زبان و آلوده ذهن تو را به چیزی حتی تصوری از

نسلی که نسل جدید را تربیت می کند نسل جوان اعضای هیأت علمی دانشگاه ، نسلی است با ویژگی های زیر: آراسته و کت و شلواری اند، خوش اخلاق و مؤدب اند،  طبعی سازگار با همه چیز و همه کس  دارند، همت هایشان چروکیده، با خطرپذیری صفر یا بسیار اندک، اندازۀ یک گنجشک هم دل ندارند.  آرزوهای کوچک دارند، مثلا دنبال معاون دانشکده، رئیس دانشکده،

باز هم از زمانه

قصد نداشتم به مسائل زمانه بازگردم اما به دلیل انتشار مصاحبه ای با آقای ولیان پور عضو بورد زمانه ناچارم نکاتی را توضیح دهم تا جریان اطلاع رسانی یکطرفه نباشد. در سیبستان می نویسم چون امیدی ندارم که توضیحات من در زمانه منتشر شود ولی اگر همکاران زمانه اجازه داشته باشند خوب است که دست کم به این مطلب در

But my smile still stays on

Empty spaces – what are we living for? Abandoned places – I guess we know the score. On and on! Does anybody know what we are looking for? Another hero – another mindless crime. Behind the curtain, in the pantomime. Hold the line! Does anybody want to take it anymore? Show must go on! Inside my heart is breaking, My

دموکراسی سرهنگی

وکیل زمانه، ظاهراً در ژستی دموکرات‌مآبانه، اما به شیوه‌‌ای سخت قیم‌مآبانه، گفته است که هر کس «سرسپرده‌»ی ما نیست، بفرماید برود بیرون (به زبان عامیانه یعنی «هرررری»!). این جملات و تعابیر چیزی را به یاد شما نمی‌آورد؟ یاد محمدرضا پهلوی نمی‌افتید که گفته بود هر کسی نمی‌خواهد پاسپورت بگیرد و برود؟ حبذا چنین رسانه‌ی آزادی که قرار بود کثرت‌گرا باشد

رسانه، اتومبیل شخصی کسی نیست صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام برای پوشش دادن مطالبی که در وبلاگ‌ها درباره‌ی ماجرای اخیر زمانه نوشته می‌شود با عنوان «دفتر زمانه». سعی می‌کنم تمام مطالب موافق یا مخالف مهدی جامی رو پوشش داده و منعکس کنم. نقطه‌ی عزیمت اصلی برای ایجاد این صفحه این بوده است که هیأت مدیره‌ی زمانه، چندان توضیحی به

در فضایل چموشی

این متن را پس از نزدیک به سه سال دوباره منتشر می کنم. هرگونه شباهتی با وضع امروز کاملا اتفاقی است: یا: در وصف مدیران سرهنگ و مدیران فرهنگ هر قدر به آن روز که مدیرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بیشتر خنده ام می گیرد. طفلک فکر کرده بود باید این کارمند چموش جا بخورد و

بیگانه با زمانه

حقیقت آن است که من از بیانیه بورد زمانه انتظار بیشتری داشتم. آنچه بورد زمانه امشب و ۲۴ ساعت پس از تعلیق مدیر زمانه منتشر کرده – و لابد با مطالعه و دقت و رایزنی های متعدد – ناامید کننده است اما در عین حال گویای منش و بینش بورد و طبعا از بسیاری جهات قابل مطالعه. می کوشم چند نکته

می گویند احساساتی نشوید در دفاع از احساسات   همه اش می گن احساساتی نشید. این دو گانه عقل و احساس شده یه پتکی توی سر همه. کاش یکی که سوادش از ما بیشتره بیاد یه خورده پنبه این عقلانیت و rationality رو بزنه که اینقدر شده ابزار سرکوب و سکوت. تاریخ رو نگاه کنین همیشه این بحث عقلانیت یه

عشق عمومی

طبیعی است که متاسف باشم از آنچه اتفاق افتاده است. هرگز فکر نمی کردم به این زودی ها از زمانه جدا شوم. برای خودم یک زمان ۵ ساله قائل شده بودم. زندگی ام به ۵ ساله ها تقسیم شده است. این بار قرار این بود که این دوره کوتاهتر شود. به اجبار. انتخاب من نبود. از کانادا که برگشتم با

خاک خوب

سالهای اوایل دهه ۶۰ ضمن تحصیل، در سازمانی کار می کردم که طاهره خانم صفارزاده هم در آنجا کار و پژوهش می کرد. چون هر دو به شعر علاقه داشتیم چندین بار بحث از شعر پیش امده بود. من صفارزاده را برای دانش گسترده در زبان انگلیسی و روحیه معلمانه اش می ستودم. شخصیت اش در آن سالها ارام و دوست داشتنی بود ولی البته

۲۰ ماه نهم سال ۸۵ برای ا.ف.الف متاسفم که کینه های شخصی و حقارت های ناشی از کهتری اش را اینگونه با داستانسرایی سراپا دروغ مثل لجن به طرف من پرتاب می کند. واقعا متاسفم که همین چند کلمه را هم می نویسم. برای همین چند کلمه هم یک سالی صبر کردم تا نامه ادعایی اش را منتشر کند تا

در غربت

حالا دیگر می توانم این متن را منتشر کنم. نخواستم کارم بر این سوگ سایه اندازد و طعن زنند که اگر اندوهگین است از برای آن مرد نیست. عزت آن مرد بیش از این بود که برای او عزادار باشی و برای چیز دیگری گمان برند. و دیگر سوگوار هیچ چیز نیستم مگر همین پیرمردی که مرد بود و جز مردی از

خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک …  از تمام آن نوشته ها عبور می کنم و این بار بی هیچ قصدی و بی هیچ تردیدی می نویسم . بی انتظار هیچ نتیجه ای . بی امید به حصول هیچ حاصلی . و مگر جز این آموخته ایم ، جز

چشم بدت دور ای بدیع شمایل

روز عجیبی داشتم. مثل اینکه فرزند آدم را بخواهند دوشقه کنند. مادر باشی چه کار می کنی؟ شب که به خانه رسیدم نکته ای یادم آمد. سال گذشته در این روزها چه غوغایی بود. رفقا همه دست به دست هم شده بودند که زمانه را کله پا کنند. موفق نشدند. اما تلاش شان را ادامه دادند. و می دهند. چه

افسردگی روشنفکران به عنوان شایستگان ناکام

مقاله هوشمندانه ای خواندم از سایت تازه یافته ای که چراغ آزادی نام دارد. عنوان مقاله این است: چرا روشنفکران با سرمایه داری مخالفت می ورزند؟ نویسنده می کوشد این نکته را تحلیل کند که مدرسه روشنفکر را طوری تربیت می کند که همیشه گل سرسبد باشد اما او در واقعیت بیرونی به اندازه دیگر همکلاسی هایش موفق و پولساز

ف ص ل حضور

شاه شیرین، هوا روشن و روشنتر می شود و من خواب ام نمی برد. باور می کنی دو سه ساعت از این شانه به آن شانه شدم و نتوانستم خودم را بخوابانم. فکر کردم بهتر است از این صبح روشن به خلاف عادت برخیزم و استفاده کنم. من با شب ها رفیق ام اما صبح هم حالی دارد. آن صبح روشن

فرزانه های تاجیک

فرزانه خجندی امده است لندن همراه با همسرش آذرخش برای یک دوره مجالس شعرخوانی به دعوت «کانون ترجمه شعر» که بنیادش را سارا مک گوآیر گذاشته است که خود شاعر است و آوازه ای دارد. داشتم برای دوستی در باره فرزانه اطلاعات جمع می کردم که بفرستم و در یوتیوب به یک فرزانه دیگر برخوردم. فرزانه خورشید که از قرار

دلتنگی

شهزاده رفته است سمرقند. من در تورنتو هستم. اما دلم تنگ می شود که او در آمستردام نیست. در آمستردام که بود انگار نزدیک بود اما سمرقند دور است. این از کجاست؟ رابطه که نیست چت و تلفن و ایمیل که نیست اینترنت خانگی که نیست می شود دور. این هم روزگار ما ست دیگر. کبوتر نامه بر هم بفرستی