فارسی آموزی مدرسه ندارد

نوشتن از زبان فارسی برای من بسیار دشوار است زیرا انبوهی از مسائل را با خود همراه می آورد و بدون توجهی ولو گذرا به این انبوهه نمی توان به این سوال ساده پاسخ داد که چرا گروههای نه کم شمار از روزنامه نگاران زبان فارسی را بد و غلط می نویسند. نگاه کردن از برخی زوایا به این مساله ناامید کننده می تواند باشد. مثلا آشوبی که در فکر و فرهنگ و آموزش ما افتاده است. اما ناچار باید تلاش کرد هر قدر می شود از خسارت بزرگ و بزرگی خسارت کاست. آگاهی را بالا برد. دست کم به

خامنه ای اصلاح طلب می شود

از مجموع قراینی که با مطالعه سفر آقای خامنه ای به خراسان شمالی به دست می آید من چنین می فهمم که رهبر ایران قصد دارد به اصلاحاتی در عرصه سیاسی دست بزند. این اصلاحات در کوتاه-مدت نگاه اش به انتخابات ریاست جمهوری بعدی است و در میان-مدت تحکیم جایگاه رهبری و سیاست های او در میان طبقات متوسط جامعه که او آنها را از دست داده است. بنابرین سیاست او را در چارچوب دلجویی از طبقه متوسط می فهمم. در این یادداشت، به پیشنهاد دوستان در حلقه گفتگو، به جوانب این مساله می پردازم. اول اینکه از یک منظر

باید از هر راه حلی بجز جنگ حمایت کرد

In the long run, neither a nuclear deal with Iran, nor military strikes would generate a satisfactory long-term solution to the nuclear impasse. Ayatollah Khamenei—the most powerful man in Iran today—can always renege on a nuclear deal and strikes might even strengthen his grip on power. The best long-term strategy would be a democratic, transparent, and accountable government in Iran. In such a scenario, political leaders would quickly understand that their people want jobs, dignity, opportunity, and political freedoms, not the false promise of nuclear weapons bought at a heavy, even existential, cost. A military strike would not only kill

جذابیت پنهان احمدی نژاد

به نظرم اگر تا امروز تردیدی بود که احمدی نژاد پستان نظام را گاز خواهد گرفت امروز این تردید برطرف شد. بی تردید او اکنون بزرگترین مشکل سیاست داخلی ولایت است که تا به حال نه توانسته تف اش کند نه قورت اش بدهد. احمدی نژاد این را بخوبی می داند و از آن حداکثر بهره برداری را می کند. احمدی نژاد یک کهن الگو دارد در وطن ما: غلامانی که به امیری برکشیده شدند. نیاز قدرت تمرکزگرا چنین ایجاب می کرد که در یک زمان معین غلامی از میان خیل چاکران به امیری برداشته شود و شد. وظیفه این

که پردخته ماند ز مردم نشان

چهل سال و پنجاه سال پیش و پیشتر روشنفکران طبقه متوسط از چپ و مذهبی و ملی تلاش می کردند مردم را کتابخوان کنند. ناشران بزرگ شکل گرفت از دولتی و غیردولتی مثل فرانکلین و امیرکبیر که کارشان انتشار کتابهای خوب و خواندنی بود تا مردم را به خواندن ترغیب کنند. گروه بزرگی از نویسندگان و مترجمان و ویراستاران درجه یک در گروههای انتشاراتی مختلف با این ایده کار می کردند که محصولاتی ارزشمند پدید آورند. حاصل اش شد انقلابی که به یک معنا انقلاب کتاب بود. از دیدگاه خرد جاویدان ایران که در شاهنامه بازتابیده است همه ایشان کاری

وبلاگ بمثابه کلیسای مکتوب

من وبلاگ را رسانه ای شخصی می دانم و فکر می کنم بسیاری دیگر هم اینطور فکر می کنند گرچه نه همه. اما اگر وبلاگ را رسانه شخصی می دانیم باید متر و معیارهای سنجش آن را هم از همین ویژگی اخذ کنیم. اگر وبلاگ رسانه شخصی باشد اما برای گرفتن نبض اش و پرسیدن حالش از منطق دیگری استفاده کنیم از نظر من آن منطق راه به خطا می رود و به نتایج نامقبولی می رسد. در حلقه گفتگو بحث بر این بود که حالا که در سالگرد وبلاگ فارسی هستیم از حال و احوال وبلاگ بنویسیم. وبلاگ نویسان

گرگان انگار سرزمین دیگری باشد در آخر دنیا

خاله معصومه تنها خواهر مادرم از وقتی دختر خانه بود صبور بود و مهربان ودوست داشتنی. وقتی دبیرستان بازرگانی می رفت من در راهنمایی درس می خواندم و مدرسه مان چسبیده بود به دبیرستان آنها. گاهی از نرده ها رد می شدم می رفتم آن طرف پیش خاله که دختری بود در سالهای آخر دبیرستان. زنگ تفریح شان بود و کمی گپ می زدیم و چیزی با هم می خوردیم. حتما خیلی از روزها هم می آمده خانه ما بعد از مدرسه که آنجا نزدیک بود. خاله به عنوان خواهر کوچکتر خیلی حرمت مادر را داشت و توی خانه شان

معنادارترین تصویر زلزله

به نظرم این تصویر یکی از معنادارترین تصویرهای زلزله است. اگر بگویم معنادارترین و مرکزی ترین آنها اغراق نکرده ام. اما چه چیزی در این تصویر هست که آن را چنین سنگین و سرشار از معنا می کند؟ در اولین نگاه تصویر ماندن است و رفتن. چیزی مانده است که همان پرده توری است. چیزی رفته یا از دست رفته است که آبادی است. خانه است. پرده نقش و نگاردار هست و خانه دیگر نیست. در نگاه بعدی پرده تقابلی دیگر را نشان می دهد. اگر تقابل نخستین میان رفتن و ماندن بود میان آبادی و ویرانی بود تقابل بعدی

راهی بزن که آهی با ساز آن توان زد

رفیق هم حلقه ای ما آرش بهمنی در مطلبی که بر اساس قرار باید در باره موسیقی می نوشتیم نوشته است: «روزم با موسیقی آغاز می شود و تقریبا هر شب هم با موسیقی تمام می شود.» با خودم فکر می کنم چرا روز من اینطوری شروع نمی شود؟ در تمام راه از دوشنبه به بدخشان ضبط ماشین روشن بود و راننده موسیقی های بدخشی پخش می کرد و تاجیکی و افغانی. من به این فکر می کردم که مضمون ترانه ها چیست و چراست و صدای خواننده خوب است و ورزیده و تربیت یافته است یا نیست. نگران این

تجربه یک روز سبز در کلن

 یکشنبه ۱۰ ژوئن در سومین سالگرد ۲۲ خرداد مراسمی در شهر کلن آلمان برگزار شد. به جای اینکه به تحلیل سه ساله جنبش بپردازم ترجیح می دهم همین یک روز را گزارش کنم و توانایی و ناتوانی های خودمان را در این مراسم برجسته کنم. این یادداشت در پاسخ به دعوت حلقه گفتگو نوشته شده است برای نوشتن از تجربه جنبش سبز. ایده مدتی نزدیک به شش هفته به برنامه ریزی مراسم گذشت. هسته اصلی از جمعی پدید آمد که برای همفکری دور هم گرد آمده بودند و برنامه هایی دارند که در وقت خود اعلام خواهد شد. اما این

ما به شیوه غیرواقعی به واقعیت نگاه می کنیم

برای ما که قرنها در فضای مجاز زندگی کرده ایم زیرا که شعرمان هویت مان بوده است یک مشکل بزرگ همیشه وجود می داشته و آن اینکه آیا شعر دروغ است؟  حالا به عصر فضای مجازی وارد شده ایم و باز می پرسیم آیا فضای مجازی واقعی است؟ این یادداشت به دعوت حلقه گفتگو و برای تبیین واقعیت و مجاز در دنیای وبستانی نوشته می شود و به نقد و بررسی دو نوشته از دوستان وبلاگ نویس من در حلقه گفتگو می پردازد. تا ببینیم چقدر گزاره ها از واقعیت برخوردارند. نخست می پردازم به نوشته مسعود برجیان. گزاره های

اندیشیدن به روش همزن، آزادسازی از طریق توهین

این قطعی است که توهین در مسیر دیگری سازی است. کسانی که در یک گروه خود را تعریف می کنند طبعا به یکدیگر توهین نمی کنند. توهین جدا کردن صف خود از دیگری است و اعلام بیگانگی.  بناچار این روش ادامه نوعی تفکر قبیلگی است. یعنی ماقبل مدینه. پیشاشهری. چرا قبیلگی است زیرا می گوید من از آن کس که با من است و قبیله من دفاع می کنم و حق خود می دانم که بر قبیله ای که از من نیست و دیگر است بتازم. توهین اعلام جنگ است با دیگرشده ها. کسانی که از ما نیستند. توهین در

حق تمسخر و تحقیر محفوظ نیست

برای بررسی یک جنجال خبری از کجا می شود شروع کرد؟ خیلی ها از متن شروع می کنند. مثلا از شعر ترانه شاهین نجفی با ترجیع بند آی نقی. اما متن به خودی خود چیز زیادی نمی گوید. متن ها در کانتکست معنا دارند. یا اصلا در کانتکست می توانند به وجود آیند. مثلا بدیهی است که ترانه ای با این متن نمی توانست در سال ۱۳۵۷ تولید شود. یا در دوره رضاشاه که داشت با حوزه و روحانیت مبارزه می کرد. یا در دوره مشروطه که علمای آزادیخواه در مقابل علمای توپچی قرار داشتند.  چه چیزی در کانتکست یا

شمه ای از تاریخ فردای ایران

حمزه غالبی عزیز در یادداشت اخیر خود پیشنهاد کرده است که از رویاهای خود بنویسیم. از چند تنی از دوستان و من هم نام برده است. من چند روزی فکر کردم که چه می شود نوشت. حالا تقریبا خطوط اصلی را پیدا کرده ام. از دوستان دیگر هم در حلقه گفتگو و در حلقه های دیگر دعوت می کنم بنویسند. من این یادداشت را زیر بخش تازه ای به نام "تاریخ فردا" طبقه بندی خواهم کرد و با نگاهی به یادداشتهای پیشین سیبستان هم یادداشتهایی که مناسب این بحث است را نیز در این موضوع تازه جای خواهم داد.  اولین

ملت ما “ملت باهوش”ی است؛ مشکل گزاره های “یک”سان ساز

ملت ما ملت باهوشی است – این را همه ملت می گویند و معترف اند! باز هم بگویید ما ملت نژادپرست نیستیم – این را معترضان به حوادث اخیر در محدودسازی مهاجران افغان می گویند  ما ملت آدم نمی شویم – این را کسانی می گویند که از آدم شدن دیگران به شیوه ای که آنها می پسندند ناامیدند ملت شهیدپرور– این را از دوره جنگ داریم گرچه دیگر شهادتی در کار نیست اما مثل یک پز سیاسی انقلابی باقی مانده گرچه میراثخواران شهدا سر از جاهای دیگری درآورده اند که امثال نوری زاد از آن پرده برداشته اند ایمان

نیروهای خواهان تغییر باید خود نیز تغییر کنند

مصاحبه مفصلی با سایت چراغ آزادی داشتم که فکر کردم خوب است چکیده ای از آن را اینجا بیاورم تا پیوستگی بعضی اشارات در سیبستان حفظ شود. کسانی که خواهان خواندن اصل گفتگو باشند طبعا به سایت ناشر مراجعه خواهند کرد: زوال دوره دگماتیسم   اگر امروز رادیو زمانه به وجود می‌آمد انتقاداتی که به آن در سال ۲۰۰۶ می شد مطرح نمی‌بود. آن موقع مقاومت شدیدی وجود داشت وقتی که می گفتیم روشهای عادت شده اپوزیسیون خارج از کشور از توان تحلیل و برخورد با مسائل جامعه ایران برخوردار نیست و باید راه تازه ای باز کرد. اما امروز اوضاع

ارزش گروههای کوچک که به آن دل می بندیم

خیلی ها هستند چه در پوزیسیون چه در اپوزیسیون که فکر می کنند مساله اصلی در تشکیلات است. یعنی برادران طراح امنیت ولایی فکر می کنند می زنند همه تشکل ها را نابود می کنند و اینطوری خیال مبارک شان جمع می شود که هیچ خبری نخواهد شد. رفقا و دوستان فعال و مخالف اقتدارگرایان ولایی هم افسوس می خورند که ای کاش حزب داشتیم و تشکل و سازمان داشتیم و چه و چه ها. آن یکی مجاهدین خلق را خطر می بیند و این یکی هم نهایتا به یاد مجاهدین می افتد که خوب سازمانی دارند اما حیف که

گروه ما را گرم می کند

وقتی نگاه می کنم می بینم از یک منظر هر چه آموخته ام از گروه بوده است. دبستان که بودم عضو انجمنی بودم که آقای سروری ناظم ما و آقای صابری مدیر ما در مدرسه تعلیمات دینی صابری آن را اداره می کردند. و حتما یکی از شاخه های انجمن حجتیه بوده است. آن زمان تعلق به گروه برای ما که بچه بودیم اهمیت مضاعفی داشت. پنجشنبه ها به نوبت خانه اعضا جمع می شدیم و بحث و سخنرانی و طنز و بازی بود. بعضی وقتها دعای ندبه می رفتیم که خانه چند نفر از پدران شاخص اعضا تشکیل می

چرا رفتم و چرا مانده ام؟

در حلقه وبلاگی گفتگو بحث از این شد که در باره نامه تقی رحمانی و پرسش ژیلا بنی یعقوب (در فیسبوک) از او بنویسیم که چرا رفتی؟ و اگر تو هم و آدمهایی مثل تو هم بروند چه کسی بماند؟ و اصلا اینکه تا کجا می توان مقاومت کرد و ماند؟ اینها پرسش های ظاهرا ساده ای است اما دنیایی مساله را با خود همراه می آورد. همه بحث هایی که می توان در باره امروز و دیروز جامعه ایرانی کرد. همه آنچه به هویت ایرانی مربوط می شود. همه بحث های تجدد و پیشرفت و نوخواهی و تحول طلبی.

در معنای نوروز پیروز

زبان فارسی سرشار از معانی تو بر تو و شگفتی های واژگانی است. یک دلیل روشن آن سنت های دراز تاریخی است. زبانی که امروز با آن سخن می گوییم بیش از هزار سال است با همین معانی و بیان باقی است. خاصه اگر پای رسم های هزاران ساله نیز در میان باشد. یعنی در زبان رسم های ما زبان در اساس خود هیچ فرقی نکرده است. اما چون تاریخ بر آن گذشته بسیار معانی پوشیده شده است. درست مثل لایه های باستانشناختی در میراث سرزمین ما، واژه ها و تعابیر هم دارای لایه های مختلف معنایی اند. برخی را

باز هم مشکل «یک»؛ بن بست خمینی سازی از خاتمی

مباحث پر طول و تفصیل فیسبوکی و وبلاگی در چند روز اخیر در باره خاتمی و رای او در انتخابات تحریم شده مجلس از جهات متعدد ارزش تامل دارد. مثلا شکاف عمیقی که بین دیدگاههای داخل و خارج از کشور بروز کرد بسیار قابل توجه است. یا نقدهایی که از هر طرف مطرح شد از این بابت که تنوع مواضع و دیدگاهها و جناحها را منعکس می کرد نادیده گرفتنی نیست. مثل هر بحران خبری یا موضوع داغ خبری وسعت واکنشها خود منبعی برای بررسی های دیگر در جامعه شناسی سیاسی و شناخت رفتار سیاسی است. نخست فکر کردم یادداشتی بنویسم

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم

زمانی از زبان خاتمی در پاسخ به نامه تند سروش نوشته بودم: می گویید امروز بهترین روزنامه آنست که بسته باشد، بهترین زبان آنست که بریده باشد، بهترین قلم آنست که شکسته باشد، و بهترین متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماینده، سیاست پیشه و نویسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستین را به خون جگر بشوید که نظام ولایت جز مرید مطیع نمی پسندد. اما برادر عزیز این حکایت در صد سال گذشته همیشه صادق بوده چه در ولایت چه در سلطنت و انحصار به دوره ما ندارد. تو

این شکست مکرر «یک» تاریخ ما را عوض خواهد کرد

مهدوی کنی از چهره های مهم فکر سیاسی در ایران است. جایگاه شیخوخیت هم دارد چنان که هم او را شایسته ریاست خبرگان کرد و هم در انتخابات پرمساله اخیر پیش انداخت تا جبهه ای واحد از اصولگرایان بسازد. یعنی در هرم نفوذ عرفی، مهدوی جایگاه شاخص و بارزی دارد. این یادداشت تحلیلی بر شکست او و تاثیرات و عبرتهای آن در فکر سیاسی متکی به دین و اسلام است.  مهدوی کنی اذعان کرده است که آمده بوده «یک» جبهه بسازد و وحدتی میان اهل ولایت ایجاد کند اما به جای وحدت فرضی سیزده جبهه سر برآورده است. به نظر

بزرگترین دروغ خامنه ای

آقای خامنه ای گفته است و به تاکید که «همه مردم» روز ۲۲ بهمن خواهند آمد (روزنامه های پنجشنبه ۲۰ بهمن را ببینید که برخی همین "همه می آیند" را تیتر کرده اند؛ مثل ایران و جوان و جام جم). آقای خامنه ای چگونه می تواند از همه مردم حرف بزند وقتی تنها گروههای معینی از مردم را می پسندد و حمایت می کند و بر می کشد؟  آقای خامنه ای شده است نظام. این را همه می دانیم. بنابرین راهپیمایی هم برای سالگرد انقلاب شده است حمایت از رهبری ایشان و نظامی که ایشان نماد آن و عمود خیمه

ضعیف ترین حلقه در زنجیره نظام خواهد شکست

در مقابل بحث تحریم یک نکته اساسی میزان مقاومت کشور تحریم شده است. آیا ایران تاب خواهد آورد؟ من تلاش می کنم موضوع را از چند منظر به کوتاهی مرور کنم. اول به این می پردازم که ضعیف ترین حلقه ها کدام است. و دوم به اینکه انعطاف ناپذیری سیاستی محکوم به شکست است و برای بیرون آمدن از شرایط انعطاف ناپذیر نیروهای میانی نیاز است و حذف این نیروها ممکن است به شکست کامل و همه جانبه یا فروپاشی بینجامد و سوم اشاره می کنم که ممکن است تصحیح یک خطای جهانی در مورد ایران که سی و سه

بزرگداشت زندانی به روش سوسیالیسم اسلامی

زندگی زیر سایه نظام عبوس جمهوری اسلامی ما را هم شبیه این نظام می کند. مراقب باشیم. مخالفت با جمهوری اسلامی فقط مخالفت با ولایت و صغیر پنداشتن ملت نیست مخالفت با گفتار و کردار تبلیغی آن هم هست. و اگر زیر نفوذ همان سیاست تبلیغی هستیم فاصله احتیاطی لازم را رعایت نکرده ایم. ناچار با مشکلات عدیده روبرو خواهیم شد. نظام جمهوری اسلامی دو سویه تبلیغی روضه خوانی و ایدئولوژی حزب توده روسی را به هم گره زده است تا نوعی سوسیالیسم اسلامی در تبلیغ پدید آورد. هر نوع پیروی اپوزیسیون از این سیاست موجب هدر دادن انرژی و

در باره برهنگی گلشیفته

گلشیفته فراهانی با یک عکس برهنه غوغایی ایجاد کرده است. جنبه های متعددی در این عکس و این انتخاب و اقدام وجود دارد که نمی توان به شرح در باره همه آنها بحث کرد. من به صورتی تلگرافی نکاتی را یادداشت می کنم تا دست کم حیطه های بحث را به اندازه خود نشان داده باشم: در باره موضوع به نظرم اقدام گلشیفته در انتهای یک دوره و آغاز یک دوره تازه قرار دارد. سکس در ایران سی سالی است موضوع در گردش است. از تماشای کاست های ویدئویی پورن تا زمانی که با رواج دوربین های سبک زوج های

بیرون جهیدن از چنبره هر اخلاق ایده آلی و انقلابی

امروز دو مقاله خواندم که فکر می کنم به نحوی به هم مربوط اند گرچه ظاهرا ربطی به هم نشان نمی دهند. مقاله داریوش محمدپور در جرس در باره مساله اسرائیل و آمریکا و مقاله مهدی مظفری در رادیو فردا که سعی کرده است عوامل عقبماندگی اسلام و مسلمین خاورمیانه را یکجا طرح و تحلیل کند.  فرض کنیم که ما چهار مساله استبداد و رانت خواری و فرهنگ دینی و دخالت خارجی را بگذاریم کنار مساله آمریکا و اسرائیل. هر دو نویسنده ما قاطعانه می گویند که اینها مسائل اصلی ما هستند. یعنی دوتا را یکی و چهار تا را

ایرج گرگین از زبان ایرج گرگین

 پاییز ۱۳۸۶ خورشیدی، فصلنامه‌ی ره آورد (چاپ کالیفرنیا)، شماره‌ی ۸۰ ، گفتگویی کتبی را با ایرج گرگین آغازکرد که تا شماره  ۸۶ مجله ادامه یافت. این گفتگو را ماندانا زندیان در هفت بخش انجام داد و آخرین قسمت آن در شماره بهار ۱۳۸۸ منتشر شد. تا آنجا که من می دانم این مفصل ترین گفتگو با ایرج گرگین است. متن زیر را از بخشهای مختلف این گفتگو استخراج کرده ام و تا جایی که می شد به ترتیب تاریخی تنظیم کرده ام. چیزی به آن نیفزوده ام و هر چه هست سخن خود او ست.  عنوانها از من است:    ایده آل دست نیافتنی است؛ کار باید کرد   یک

ایرج گرگین غم رسانه خورد تا مرد

دوستان روزنامه نگار (و غیرروزنامه نگار هم) بیایید با خود روراست باشیم. ما درگذشتنامه نویسی بلد نیستیم. به همین سادگی. دلایل اش زیاد است. دلیل دم دستی اش این است که روزنامه نگار جماعت در دقیقه اکنون یا ترجمه ای است یا کپی-چسبان. مصاحبه گری هم هست که خود مصیبتی دیگر است. ظاهرا چهارمی ندارد. مگر شذ و ندر. یعنی حکم معدوم دارد. و طبیعی است که با این دو سه هنر که ما را ست تالیف نمی شود کرد. وقتی متنی جلومان نیست که ترجمه اش کنیم و وقتی چیزی نداریم سر هم کنیم در می مانیم که چه بنویسیم. با