سيمرغ قهرمان يا سی مرغ قهرمان

در دو سوی بحث از قهرمان که اميد و نيکان طرح می کنند من با درک نيازی که نيکان می گويد به شيوه نگاه اميد نزديک ترم. قهرمان به معنايی که نيکان می خواهد ديگر به وجود نخواهد آمد. اما من نوستالژی او را که شايد نوستالژی همه ما باشد درک می کنم: ما از دوره قهرمانان گذشته ايم و طبيعی است که برای حل مشکلات امروزين خود هنوز نيم نگاهی به دوره گذشته داشته باشيم و آهی. اين نشان می دهد که موقعيت تازه خود را چندان بجا نياورده ايم. 

به تحقيق می توان گفت که عصر قهرمانان جديد با ناسيونالسيم و سپس کمونيسم پيوند خورده است. هر قهرمانی به يک گفتمان اجتماعی و سياسی متکی است. در واقع با حمايت گفتمان است که کسی قهرمان می شود. کافی است نگاهتان را از نگاه ناسيوناليستی بزداييد تا ببينيد که بسياری از قهرمانان فرو می ريزند. يا اگر جدا شدن از ناسيوناليسم کمی سخت باشد روشن تر از آن کمونيسم است که دوره اش هم عملا به سر آمده است. شوروی پيشين پر از انواع و اقسام قهرمان بود. از دختران نوجوانی که با دشمن به شيوه حسين فهميده ما جنگيده بودند تا مادرانی که خانواده های 10-15 نفره زاده و پرورده بودند. هر گوشه شوروی قهرمانی داشت. هر کاری الگوی قهرمانانه ای داشت که بايد از او تبعيت می شد و او مثال اعلای فداکاری و وطن دوستی و کمونيسم بود. شوروی می خواست در يک نمونه ايده آل جامعه ای از قهرمانان باشد. اساس تربيت و رياضت هم همين بود: تا کودکان و نوجوانان جوانان برومند و بزرگسالان حزبی خردمند شوند و ماشين عظيم دولت را به پيش برند و دماغ امپرياليسم را به خاک بمالند.

نگاهی به مشهورترين نامهای سياسی خود ما در ايران هم واگوی آن است که قهرمانان ما يا خصلت ناسيوناليستی داشتند مثل اميرکبير و مصدق و يا کمونيست های ايثارگر و شهيد بودند از ارانی تا جزنی. قهرمانان مسلمان هم آميزه ای از هر دو بودند و اگر نبودند هم در عصر گفتمان های انقلابی با معيارهای چپ تعريف و توصيف و تحسين می شدند يا حتی اگر  انتقادی هم به آنها می شد باز از منظر چپ بود و اينکه اگر کمونيست بودند قهرمانان پالوده تر و قهرمان تری می بودند!

ما در خاتمه عصر انقلاب وارد انقلاب شديم. هنوز ده سالی نگذشته بود که آن برادر بزرگ وفات يافت و در ايران هم دوره چپ به راست تحويل شد. اتفاقی که اين ميانه افتاده بود اما بسيار در سرنوشت بعدی ما و جهان موثر بود: ما در رقابت با انديشه های چپ به توسعه گفتمان تازه ای از چپ و انقلابيگری بر اساس ايده های مذهبی پرداختيم. حرکت غرب نيز در حمايت از اين روند بود. چنانکه در پاکستان و سپس افغانستان کسانی مانند اسامه بن لادن را پرورد تا در مقابل شوروی از قدرت مهارگر جنبش سبز اسلامی بهره ببرد.

اکنون ايده قهرمان سازی به اردوی راست ترين نيروهای سياسی کوچيده است. در سراسر جهان عربی که هم ايده ناسيوناليسم زنده است و هم ساختارهای فکری کمونيسم استوارتر و دارای تاريخ است اکنون قهرمانی اگر هست القاعده است و روش های القاعده وار و مبارزه با غرب به هر قيمتی.

من در جزئيات اين ماجرا وارد نمی شوم تا از بحث خود دور نيفتم. اما همين مختصر بايد نشان داده باشد که وضع امروز ما در ايران تا چه حد متفاوت و شکننده است. متفاوت است چون ما قهرمانهای تازه ای از جنس دموکراتيک می خواهيم. شکننده است چون جامعه بی مرکز ايرانی همه ايده ها را در خود می پذيرد اما قادر به همه گير ساختن آن نيست. به زبان ديگر از يک ديد کلی وضع قهرمان در جامعه ما يا در حال بحث است و هنوز قوام نيافته و شکل نگرفته است (سوی ابهام) و يا به مسائل ساده ای مثل تامين نان فروکاسته شده است (سوی تقليل). هيچ نشانی از يک آرمان بزرگ و فراگير يا يک گفتمان پشتيبان برای ظهور قهرمانان ديده نمی شود. وضع دردناک و تنهايی بی سرانجام کسانی مانند اکبر گنجی هم ناشی از همين دو سوی ابهام و تقليل است.  در واقع، ما به قهرمان نياز داريم اما نداريم و توان ساختن اش را هم به شيوه ای که می شناختيم از دست داده ايم.

اما ايران به سوی تحولی بزرگ در حرکت است که در آن به بازتوليد هيچ يک از قهرمانان عصر ناسيونالسيم و کمونيسم يا چپ اسلامی نياز نخواهد داشت. بی مرکزی کنونی راهی اگر به دهی ببرد قهرمان ساختن فرد فرد ماست. و اين البته همان قهرمانی نيست که منتظر اوييم و در آرزوی او. هر چه زودتر به مرگ سيمرغان قهرمان تن دهيم زودتر به سی مرغان قهرمان می رسيم.    

نيز:
در اين زمينه پيشتر در سيبستان اشارتی آورده ام: وضعيت بی ستارگی

مطالب دیگر

خُلبانگ پهلوی

یکم. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی

کلمات

ترانه علیدوستی در زمانه حضیض کلمات دوباره ما را به دوران عزت کلمه برمی‌گرداند. عزت گمشده در میانه دعواهای سیاسی نماینده‌های مجلس با دولت و