Day: می 18, 2003

ريشه در باد

مهاجران ديگرند و مقيمان ديگر. مقيم در جهان خويش می زيد يا گمان می کند که می‌زيد اما مهاجر جهان خود را برداشته می‌گردد. بی گمان است که در جهان خود نيست. مهاجر مثل پل است يا آن که بر پل ايستاده است: ميان دو جهان با هر دو و دور از هر دو. مقيم مثل درخت است که ريشه

اجابت

نه! هيچ کس نمی آيد هيچ کس که بر لبانش عطر خنده صبح باشد اينجا هر دعوتی به عشق چونان شهابی در دل سياه تاريکی به ياس ديرين آسمان می پيوندد. خوابها آشفته اند ای معبران عزيز! حديثی بازگوييد. ای پناههای اساطيری مرا از خوابهای آرامشی نصيب دهيد که تعبير اولين بهار زمين با آنهاست. ای جان سوخته! استغاثه تو