پیاده روها تنهایند
تاکسیها میروند ته دنیا
با صدای مهیبی
در هیچی سقوط میکنند
کسی از اینکه درختها
بیهوده روی یک پا ایستادهاند
نه خنده اش میگیرد
نه تعجب میکند
کافهها روزنامه قدیمی بالا میآورند
و رهگذران ناشناس سرگیجه دارند
آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد
کسی رفتنت را به عهده نمیگیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمیبندند.
سارا محمدی، نقل از پاگرد
آنقدر شعر بد خوانده ام ( آدرس بدهم؟) که ديگر شعر خوب را فقط بتوانم آرزو کنم. عقم می نشيند از اينهمه پرت و پلا که به نام شعر همه جا منتشر است – برای سارا نوشتم در وبلاگش پاگرد و افزودم که شعر او اما بيشتر مواقع می تواند مرا شگفت زده کند. نمی شناسمش ( انگار نه می شناسمش…). اما هر وقت سری به وبلاگ اش می زنم منتظرم کار تازه ای ببينم و شعری کشف کنم. بيشتر وقتها دست خالی برنمی گردم. اميدوارم با هوش تر از آن باشد که خود را و کشف های زبانی اش را تکرار کند. ولی حاليا که خوب می نويسد. بعضی وقتها هم آنقدر خوب که حيفم می آيد شما را بی نصيب بگذارم …
