ریشه در باد

مهاجران دیگرند و مقیمان دیگر. مقیم در جهان خویش می زید یا گمان می کند که می‌زید اما مهاجر جهان خود را برداشته می‌گردد. بی گمان است که در جهان خود نیست. مهاجر مثل پل است یا آن که بر پل ایستاده است: میان دو جهان با هر دو و دور از هر دو. مقیم مثل درخت است که ریشه می دواند و به استواری خود می نازد مهاجر باد است از هر درخت نشان دارد و در هیچ زمینی ریشه ندارد.
مقیم اقامت خود را انتخاب نمی کند اما مهاجر به این انتخاب ناگزیر شده است.
زندگی مهاجر با مقیم هیچ مشابهتی ندارد مگر اشتراک در سرزمین واحد سرزمینی که از آن مقیم است.

مطالب دیگر

تنهایی سوگواری می کنم

مادر که رفت خاله جان امید من بود. گفته بودم با خودم و به خودش هم که اگر ایران برگردم می آیم گرگان تا نزدیک

برگی از یادداشتهای قدیم

دارم یادداشتهای سی سال پیش و پیشتر را از سواد به بیاض می آورم یا از دستنویس به نسخه تایپی بر می گردانم. داستانش مفصل