منطق الطير
دلم در بند هيچ کس نيست “آه مردان بی شوکت مردان بی شکوه!” کاش می توانستم به درختی بزرگ تکيه زنم يا به آرزويی بزرگ اعتماد کنم. ای بادهای رعد آوا! بيهوده هيات غولان گرفته ايد چراغهای جادو شکسته است. “نه! بازنگرد هوشياری کاذب! تابوت اغمای روزها خوشتر است.” کوله بارم سنگ است ای زنان زيبای مزرعه های کبود! بيهوده