این متن را پس از نزدیک به سه سال دوباره منتشر می کنم. هرگونه شباهتی با وضع امروز کاملا اتفاقی است:
يا: در وصف مديران سرهنگ و مديران فرهنگ
هر قدر به آن روز که مديرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بيشتر خنده ام می گيرد. طفلک فکر کرده بود بايد اين کارمند چموش جا بخورد و بنشيند سر جايش و مشکلات او، که دفتر را با کلاسهای ابتدايی قديم اشتباه گرفته بود که همه بايد دستها روی زانو راست می نشستند، حل شود. خب نشد. يعنی از جهتی شد چون من به جای دست به زانو نشستن دست به زانو زدم که برخيزم و بروم دنبال کار خودم و اين جماعت از مديران را به حال خودشان واگذارم. ولی نتيجه دلخواه او حاصل نشد.
هميشه تهديد و ارعاب نتيجه دلخواه نمی دهد. سهل است خيلی وقتها آدمها را با مقاومت روبرو می کند. به چاره گری وامیدارد. درسی در مديريت.
مديران بر دو بخش اند احتمالا. آنها که کنترل را با سکوت و اسکات و بر سر جانشاندن و خفه کردن و چوب و چماق و درفش و تازيانه ممکن می بينند. اينان مديران عهد عتيق اند که اشتباها تا عصر جديد نسل شان ادامه يافته است. مديران ديگر مديرانی هستند که کنترل را بر اساس همدلی و گفتگو و رايزنی و خرد جمعی شدنی می بينند. دسته اول به «صورت» قانون نگاه می کنند و دسته دوم به «روح و سيرت» آن. دسته اول مديرانی اند که فاقد هرگونه خلاقيت اند و دسته دوم آنها که کشف و شهود را پايه کار جهان و مديريت روزمره خود می دانند. دسته اول به پادشاهان مستبد نزديک اند و دسته دوم به پيامبران. سکولارش می شود: مديران سرهنگ، مديران فرهنگ.
چموشی يعنی گريختن از تله مديران مستبد. مديرانی که به روی آفاق نو بسته اند. مديرانی که کورانه می روند. مديرانی که تنبيه و توهين را به بهانه انضباط و نظم جمعی پايه کار خود قرار داده اند. مديرانی که آدمها را اسير می کنند آزاد نمی کنند. مديرانی که بهره وری کارشان به همين سبب سخت محدود است. پولهای کلان صرف می کنند اما نتايج نابسنده می گيرند. هر مديری که بر فرهنگ سرهنگی کند مديری است که به صد معجزه هم نجات نمی يابد.
چموشی راه رشد آشنايی زدايانه است. خلاف آمد عادت است. کولی بودن در جهان اسارتها ست. امضا نکردن اسارت است و طرد سرهنگی. ستايش آزادگی آدم است. کسب جمعيت از زلف پريشان است. رندانه زيستن است.
