ماه کاشغر

شب رفتم گردشی کوتاه در بازارچه نزدیک هتل. با خود قرار داشتم که شب بازار را هم ببینم. ساعت 10 شب غروب می شود. پس بعد از آن رفتم که هم آب و نوشابه ای تهیه کنم که خیلی می طلبد این روزها و هم بازار را در شب تماشا کنم. اولین برخوردم با فضای رنگین نورها بود و فانوس هایی که لابلای درختان کار گذاشته اند. و مردمی که خرید خود را به این ساعت واگذار کرده اند که هوا مطبوع تر است و آفتاب غایب است. همه جور خریدی هم می کنند از آنچه به زنان و زینت های آنان مربوط است تا لباس و لوازم کودکان و خریدهای مایحتاجی روزمره. کمی عکس گرفتم و کمی پیش رفتم چشم ام به آسمان افتاد. ماه و ستاره اش. ماهی که چندروزه است و مثل همیشه دیدنش در این شهرها زیبایی مضاعفی دارد. بگذریم که من دلبسته ماه ام. اما اولین کلمه ای که از دهان ام پرید این بود: ماه لعنتی!

یادم می افتد از آن شعر چهل سال پیش که خشمناک گفته بودم با ماه قهرم و با مهر بیگانه ام من تمام معشوقکان ام را با ناسزا یاد می کنم. گرچه خشم ندارم. تاسف است. حسرت است. دریغ است.

با این حس بازار را گشتی زدم و برگشتم با بطری آبی که از چشمه های نروژ پر شده بود و یک پپسی. ولی حس ام غلیظ تر می شد. یک دوبار دنبال ماه گشتم که عکسی بگیرم لای درختان گم شد و بعد ناپیدا شد. گویی شرم می داشت که عکس اش را با کاشغر بگیرم. می دانست که دیر شده است. پیر شده است. پیر شده ام.

در هتل یاد شهریار افتادم: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا. اینهمه سال می شد آمد و می شد بارها آمد و رفت. به اندازه دلبستگی هایت. نه به اندازه سهم یک توریست. بعد از بیست سال و سی سال فقط نظاره ای و تمام؟

شب همینطور که فکر می کردم برخیزم و این چند خط را بنویسم خوابم برد. در خواب دیدم با استادی صحبت از الخیال است. استاد می گوید الف لام اضافه است. و می گویم بله استاد شفیعی هم دیروز که زنگ زده بود همین را می گفت. باید حذفش کنم.

بیدار که می شوم با خود فکر می کنم چاره در عالم خیال است. بحث الف لام نیست.

بعد منتقل می شوم به اینکه از معشوق خود کاشغر ایراد بگیرم. عالم خیال دارد؟ در چه خیال است؟ یا فقط روز می گذراند؟ و چرا من در این حالات ام؟ چون عالم خیال را گم کرده ام؟ برای همین است که اینهمه کثرت دل را آرام نمی کند؟ آن عالم خیال است که وحدت می بخشد. آرامش می بخشد. و من با کاشغر به وحدت نرسیدم. آنقدر ندیدم که وحدت شکل بگیرد. یا آنقدر نخواستم ببینم. و هر قدر هم می دیدم کاشغر من نبود. مثل دوشنبه که دیگر دوشنبه من نیست. مثل تهران که دیگر تهران من نیست. مثل لندن که از دم ورود تو را پس می زند یا تو او را پس می زنی و می خواهی از آن بگریزی. این همان نیست.

شهرها تغییر می کنند. آدمها تغییر می کنند. سن و سال خودت هم تغییر می کند. زمان بازگشت ندارد. دست کم نه به صورت معمول. و اگر عالم خیال نباشد زیر آوار اینهمه چیزها که تغییر کرده اینهمه نظم ها که به هم ریخته دفن می شوی.

باید به نظم معهود خود بازگردم. به همان خانه کوچک کناره دریا. نظم دارد. عادت دارد. با تغییرات اش آهسته آهسته پیش می روم. دلگیر است. تنها ست. اندوهگن است. باشد. تسلیم را باید تمرین کرد. نصیب تو هر چه هست هست. هر چه نیست هست نمی شود. و شاید شاید اندیشه بازگشت به معشوقان پیشین را هم ترک کنم. بس کنم تلاش برای تکرار تاریخی را که درگذشته است. شاید حال را پیدا کنم. نشاط را بازیابم. انتظارات را به ترک گویم. درویش شوم چنانکه بایست. ترک چیزی گویم که از دست رفته است. ترک زمانی که از دست رفته است.

مطالب دیگر

خُلبانگ پهلوی

یکم. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی