نویسنده باید در وطن خود بمیرد. ولی وطن نویسنده ایرانی گم شده است. نویسنده ایرانی در وطن اش جایی ندارد. مردن در غربت چه فایده دارد؟ مثل زندگی در غربت است. دل نگران و پریشان و افسرده. شهرنوش پارسی پور مثال اعلای زندگی در غربت بود. مثل ابراهیم نبوی. این چندمین مرگ دوستان من در غربت است.
پارسی پور در لندن در کتابخانه مطالعات ایرانی آجودانی سخنرانی داشت یا در محفل دکتر قاسمی. درست یادم نیست. ولی یادم هست که همان ردیف های جلو نشسته بودم و غرق صحبت او بودم که از افسردگی هایش می گفت. یک اسم فرنگی را هم تکرار می کرد که معنایش می شد افسردگی عمیق. آن را هم یادم نمی آید. اما همانجا تصمیم گرفتم از او برای همکاری با رادیو زمانه دعوت کنم. رادیو تازه داشت شکل می گرفت. نهادی بود که باید از نویسندگان ایرانی حمایت می کرد. بعدها رضا دانشور هم به رادیو پیوست. و معروفی هم که از آغاز با رادیو بود. دوست دیگری هم بود که باز هم الان نامش یادم نیست و شاید بهتر است که یادم نمی آید. نویسنده بود اما راننده تاکسی شده بود. نویسندگی شغل نبود درآمد نداشت. زمانه می خواست نویسنده نویسنده باشد. از نوشتن اش کسب درآمد کند. و این معضل حل نشده را به سهم خود چاره کند. یک دو نسل است ایرانیان در خارج کشور زندگی پرجمعیتی دارند. اما هنوز نویسنده ای که بتواند با نوشتن زندگی کند ندارند. نمونه باز هم برجسته آن پارسی پور بود.
خانم پارسی پور کار خود را شروع کرد. گزارش یک زندگی. از خاطرات اش می گفت که مرتب با جنجال روبرو می شد. کتاب معرفی و نقد می کرد. دایره وسیعی از کتابها را در آن برنامه می توان دید که حوزه متنوع خواندنی های او را نشان می دهد. از علاقه به چین و عرفان چینی تا انواع داستان و شعر و تحقیقات. به ادبیات همزبانان در افغانستان و تاجیکستان هم توجه داشت. پارسی پور نویسنده بود. هر جا که بود. در زندان هم نویسنده بود. در تلویزیون ملی هم نویسنده بود. در خانه اش هم نویسنده بود. و برای رادیو زمانه هم نوشت و نوشت و بسیار نوشت. تولیدکننده بود. آفرینشگر بود. حرفه اش خواندن و نوشتن بود. کاری جز این بلد نبود. ولی درآمدی از «کار»ش نداشت. همیشه پریشان مقداری پول بود که کسری داشت. یا نرسیده بود. یا در انتظار رسیدن اش بود. یا کافی نبود. همیشه نگران که اگر هزینه ای پیدا شد که نتوانست از عهده برآید چه باید بکند.
نویسنده باید در وطن اش باشد. چطور می شود اینهمه کتاب نوشته باشی و زندگی قابل قبولی از نظر مادی نداشته باشی؟ اگر در وطن بود ناشر داشت یا ناشرانی که طرف حساب او بودند و سهمی از فروش کتابهایش را می گرفت. او شایسته بود که فقط با نوشتن زندگی کند. اما نتوانست. هر کسی کاری از او را نشر کرد و ترجمه کرد و پولی داد یا نداد. او معتاد نوشتن بود. اما چطور ناشران و خوانندگان او نتوانستند زندگی او را تامین کنند؟ از این بابت درست مثل ابراهیم نبوی بود. نبوی در سالهای آخر عمرش دست به گریبان فقر بود. پارسی پور مقاوم تر بود. خودکشی نکرد. اما رنج بسیار برد. زندگی او مثال زندگی زنان ایران است که او خستگی ناپذیر از آنها می نوشت. مثال زندگی نویسندگان ایرانی در غربت است. اگر نتوانی اعتیاد به نوشتن را ترک کنی باید راننده تاکسی شوی و نوشتن را رایگان ادامه دهی. برای دل خودت. برای تعهدی که به ادبیات داری. برای اینکه بتوانی زندگی را تحمل کنی. قابل تنفس کنی. از راننده تاکسی که چیزی برای نویسنده در نمی آید.
و حالا یادم می آید شاید هم تصور کرده باشم که پارسی پور مدتی هم رانندگی کرد. ولی نتوانست ادامه دهد. راه را گم می کرد.
مردن در غربت چیز بدی است. خاصه برای نویسنده ای که سرمایه اش وطن است. مردم وطن است. زندگی آنها ست. پارسی پور هر چه نوشته از وطن و زنان و مردان آن نوشته است. ولی نیمی از عمر را بیرون وطن بود. خاطرات اش دیگر یاری نمی کرد. زندگی در کتابهایش جاری نبود. منابع الهام اش از دست رفته بود. حلقه حامیان اش از دست رفته بود. وقتی طوبا و معنای شب در آمد یادم هست که با یادداشتی از نجف دریابندری با کتاب آشنا شدم. ولی این طرف آب چندین کتاب منتشر کرد که یک نقد بر آن نوشته نشد. و ناچار کسی هم نخواند. پارسی پور را برای همان چند کتابی می شناسند که در ایران نشر کرد. چون نویسنده باید در وطن باشد و وطن از او حمایت کند. و در غرب وطنی نیست. شاید گاهی جزیره ای و حلقه ای کوچک و ناشری کم توان حمایتی کوچک بتواند کرد. اما هیچ چیز جای وطن را نمی گیرد. نویسنده در غربت مظهر افسردگی است. چنانکه پارسی پور بود. معروفی بود. نبوی بود. پارسی پور از همه آنها شجاع تر بود. آشکارا آمد و گفت که من نویسنده ام و از هفتاد گذشته ام و کتابهای زیادی نوشته ام که به چندین زبان ترجمه شده اما هزار دلار در حساب ام پول ندارم که بتوانم برای خرید خانه از بانک وام بگیرم. او شرمنده فقر خود نبود. چون کوتاهی از او نبود. تمام عمر کار کرده بود. اما کاری که درآمد نداشت. جمع شدیم گلریزان کردیم. ولی روی هم 500 نفر بیشتر کمک نکردند. به جایی نرسید. در مورد دیگران که همین هم نشد. باهمستان پراکنده ایرانی توانی بیشتر از این ندارد. نویسندگانش باید با فقر بسازند. او فشرده جهان ایرانی و خاصه باهمستان غربت در دقیقه اکنون بود. آینه ما بود.
پارسی پور تقریبا همسن مادرم بود. دو سه سالی کوچکتر. من 15 سال بعد از او در همان روزی که او به دنیا آمده بود به دنیا آمدم. و مادرم در همان روزی که من به دنیا آمده بودم از جهان رفت. تقارن عجیبی است. همیشه یادش بود که زودتر از روز تولدم زنگ بزند و تبریک بگوید. بعد من هم یاد گرفتم که تولد او را زودتر از اینکه او زنگ بزند تبریک بگویم. ولی این یک دو سال اخیر از هم بی خبر افتادیم. تا امروز.
هر وقت به یادش می افتم شادی های کوچک اش را به یادم می آورم و صمیمیت بی زوال اش و رنج های بی پایانش را. و مقاومتی که داشت. زندگی خواه بود. مظهر زن و زنانگی. جایی نوشته بود به مرگ فکر نمی کنم. قرار نیست بمیرم. یاد کیارستمی می افتم. او هم گفته بود که من و مرگ؟ هیهات! انگار نمی میریم. و نمرده اند. زنده اند. زنده تر از آنها که نویسنده را از وطن محروم کردند.
