ناچارم باز بگويم که اگر قصه همين است که روايت شده يا مثلا اگر ترجمه درست باشد و گزاره هايی از اين قبيل، نظر من اين است و آن. من به ترجمه بدیين ام. خاصه ترجمه متن های سياسی. (در باره ترجمه های بد از متن ها و گفتارهای فلسفی و تئوريک و شعری و مانند آن هم همين بدبينی را دارم ولی فعلا از بحث من بيرون است.) و همچنين ترجمه متنی بيرون از ظرف زمانی خود (مثل همين مقاله:) حسين نوش آذر ترجمه ای از مقاله ای منتشر کرده که گويا پس از حملات 11 سپتامبر، خانمی که امسال برنده نوبل ادبی شد نوشته بوده است. زمان انتشار مقاله 2001 است.
باز ناچارم بگويم که اصولا به ليدرشيپ سياسی نويسندگان باور ندارم. يعنی زمانش گذشته است. سخن را بايد از کسی شنيد که پرنسيپ های گفتار سياسی را می شناسد. نويسندگان و داستان نويسان الزاما گفتار سياسی بعد از جنگ سرد را نمی شناسند. بنابراين نوشته اين بانوی اتريشی از نظر من بخودی خود و به دليل اينکه مولف آن نويسنده ای است که مشهور شده ( يا در زمان خودش در حيطه معينی نامی داشته) اعتباری ندارد. دليل توجه من به حرف های او درست خلاف دليلی است که احتمالا نوش آذر داشته است. اگر او می خواهد بگويد ببينيد که يک آدم معتبر (شده) در باره اسلام چه می گويد من می خواهم بگويم زياد هم برای اين نوع “اسلام شناسان” اعتباری قائل نمی توان بود.
من سر آن ندارم که همه گزاره های ظاهرا حق بجانب برنده نوبل ادبی را تحليل کنم. ولی می خواهم ببينم حد اعتبار اين سخنان همين هاست که من می بينم؟ آيا اين منطق گفتار سياسی در بيان يک نويسنده ضد خشونت است؟
می گويد:(با اشاره به وصيتنامه های شهدای عملیات انتحاری:) “جنایتکاران مسلمان دلایل خوبی برای دراندن زنجیرهای اسارت شان ارایه می دهند. با این حال آن ها با خشونت میل به خشونت را در جاهای دیگر نیز بیدار کرده اند. در این میان میل به خشونت هر روز افزایش می یابد.”
فعلا به درست و نادرست عمليات انتحاری کاری نداريم اما به نظر می رسد دوست نويسنده ما تاريخ خشونت را از تحرکات گروهی از مسلمان ( عمدتا فلسطينی و جديدا سعوديايی) آغاز می کند. سال صفر خشونت را از آنها مبدا می گيرد. اما براستی چنين است؟ آيا جنگ دو کره، لينچ سياه پوستان، کوکلوس کلان ها، فاشيسم اروپايی، قتل عام های دوره آپارتايد، کودتای ضد آلنده، کودتای 28 مرداد و فهرست بسيار بالا بلند سياهکاريهای فقط نيمه دوم قرن بيستم هم ناشی از خشونتهای اسلامی بوده است؟ هيچ توصيف و شناخت يکجانبه ای از خشونت نمی تواند حتی به آستانه نوعی راه حل هم برسد.
می گويد: “این خطر هست که من هم از اسلام به آسانی تنفر پیدا کنم.” من نمی دانم که دوست نويسنده ما تا چه حد مستقل فکر می کند و تا چه حد تحت تاثير تبليغات رسانه ای برای معرفی يک دشمن تازه برای غرب است (بسياری گفته اند که غرب پس از شوروی و رفع خطر کمونيست های ضد امپرياليست، برای آنکه تعريف هويت خود را همچنان با ادامه حضور يک دشمن انجام دهد اسلام را در مسند دشمن می نشاند). ولی اگر مستقل فکر می کند بايد اين گزاره ساده را بيشتر بها دهد که کار چند گروه افراطی يا گرايشهای يک ملت سرکوب شده مثل فلسطينی ها را منطقا نمی توان به “همه” اسلام تسری داد تا از “اسلام” متنفر شد.
می گويد:” نمی خواهم مانند اوریانا فالاچی بر محور نفرت قلم بزنم. من بر ضد خشونتم. خشونت در هر جا قربانی می گیرد. اما چه کسی می تواند مانع بشود از آن که من همان گونه که عمری بر ضد فاشیسم بودم اکنون بر ضد فاشیسم اسلامی فعالیت کنم؟” اما اينجا هم به نظر می رسد حجاب غربی بودن منطق دوست نويسنده ما را متزلزل کرده است. چرا که طوری از فاشيسم اسلامی حرف می زند که انگار تنها نوع فاشيسم فعال در صحنه جهانی است. من دست کم فاشيسم اسرائيلی و فاشيسم آمريکايی را هم می توانم در کنار فاشيسم اسلامی مورد نظر او ياد کنم. اتفاقا اين سه لازم و ملزوم يکديگر هستند و از هم نيرو می گيرند. ياد کردن يک ضلع اين مثلث و وانهادن دو بازوی ديگر خروج از منطق جاری در عمل سياسی اين سه نوع فاشيسم است.
می گويد: (در اشاره به علمای اسلامی که خشونت های مورد نظر او را محکوم نکردند) “من از اینها متنفرم و از کسانی که گمان می کنند در رویکرد به خشونت محق هستند.” باز هم همان اشکال پيشين. مثل اينکه بگوييم چون مسيحيان انجيلی فاشيسم اسرائيلی را محکوم نمی کنند از آنها متنفريم. قسمت دوم هم با همان حجاب غربی بودن اين نکته بديهی را از نظر دور می دارد که در شرايط امروز جهان آن که خود را در استفاده از خشونت محق می داند آمريکاست. آمريکا قدرت بلامنازع شده است و هر کار که نفع اش در آن باشد بی محابا و بی اعتنا به همه قوانين و نهادهای بين المللی انجام می دهد. تعجبی هم ندارد که اين رفتار يکجانبه خشونت زا باشد. چنانکه رفتار آمريکا در عراق خود زنجيره بی پايانی از دور باطل خشونت ايجاد کرده است.
و سرانجام با نوعی قهرمان سازی معنوی از خود ساده دلانه می گويد: “من به جنایتکاران مسلمان دسترسی ندارم. اما به نیابت از سیاهکاری های آنها از دیگران انتقام نمی کشم. نکته در اینجاست. من هرگز به انتقام از آنها یک برادر یا خواهر ناشناس یا یک حیوان را به قربانگاه نخواهم برد.” شايد دوست نويسنده ما اين مقاله را پيش از حمله آمريکا به افغانستان و به توبره کشيدن خاک آن نوشته است. درست است که او انتقام سياهکاری تروريستهای 11 سپتامبر را از مردم بيگناه نمی گيرد اما به نيابت از او آمريکا توانست هزاران نفر را در انتقام برج های نيويورک بکشد ( با بمب های هفت هزار کيلويی مثلا) و قدرت انتقام گيری خود را به رخ جهان بکشد. ولی البته آمريکا هم نتوانست به جنايتکاران اصلی دسترسی پيدا کند!
پيوندها:
متن ترجمه گفتار الفريده يلينک ، خبرنامه گويا
در باره اعتقادات مسيحيان انجيلی و رابطه آن با دفاع از فاشيسم اسرائيلی: مشکل مذهب در انتخابات آمريکا، بی بی سی
داريوش سجادی، تروريسم خوب، تروريسم بد ، سخن
اسلام و غرب پس از 11 سپتامبر، گزارش خسرو ناقد از نظرات آنماری شيمل
نيز: علی لاله جينی، در آثار یلینک قدرت و خشونت نیروهای کارساز مناسبات آدم هاست، دوات
