سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر – گام اول

دوست ناديده عليرضا بهنام که وبلاگ همهمه را می نويسد پای مطلب پيشين پيشنهاد کرده است که من تعريف خود را از ابتذال بدهم تا معلوم شود به چه جهت کارهايی از آن دست که از مريم هوله در همهمه آمده را نمونه شعر مبتذل می دانم. پرسش از ابتذال بسيار مهم است. مدتها پيش سيد خوابگرد هم بحثی در اين باب مطرح کرد که ظاهرا به جايی نرسيد . ولی ايده هايی مطرح شد. من در آن بحث شرکت نکردم حال نيز  نمی خواهم پاسخی به چنان پرسشی به دست دهم که تاملی همه جانبه می طلبد. اما تا تاملات من يا کسی ديگر به جايی برسد که به صورت مقاله و نوشتار ظاهر شود فکر کردم از دو راه اين پرسش را کاملا هم بی پاسخ نگذارم. يک راه ساده اش سبک شناسی کاربرد اصطلاح ابتذال است و ديگر نقل قولی از کسی که پيشتر دراين باب حرفهايی شنيدنی زده است.

يک راه شناختن حدود بحث اين است که ببينيم ديگران معمولا همراه با چه مفاهيمی از ابتذال ياد کرده اند. من با جستجويی ساده به اين نتايج اوليه رسيدم: ابتذال و تکرار / ابتذال و آسان گيری / ابتذال و روزمرگی. به اضافه اين تعبيرات: بازاری شدن، فقدان تخيل و خلاقيت، هردمبيلی رفتار کردن و نشناختن قواعد، کم سوادی، ادعاهای بی سند، همه فن حريف بودن، تقليدی بودن، دست کم گرفتن مخاطب. و به اينها اضافه کنيد گندم نمايی و جو فروشی يا صريحتر: پوشاندن بی سوادی در لفاف ادعا و پيچيدگی های ظاهری و زبانی.

همه اينها در باره همه انواع ابتذال يکسان درجه بندی نمی شود. ولی همه اين نشانه ها را می توان از طريق ساختار زبانی و معنايی متن نشانه شناسی و مستدل کرد. ابتذال زياد به نيت پديدآورنده نيز بستگی ندارد! منظورم اين است که خيلی ها ممکن است معصومانه به توليد ابتذال بپردازند و کار خود را هنر بشمارند. ولی خيلی ترها البته می دانند و بر اساس نياز بازار کار مبتذل ارائه می کنند.

اين مقدمه را همينجا رها می کنم تا به نقل قول بپردازم. از آنجا که من دوباره خوانی را بهتر از توليد مدام نوشتار می دانم چون خصلت تاريخی به بحث می دهد شما را دعوت می کنم به خواندن اين بخش از مصاحبه دراز و شايد بسيار دراز  15 هزار کلمه ای که سايت مانيها منتشر کرده است از محمدعلی ملازاده. گذشته از اين درازی شايد بيهوده (آدم به هر حال خوب است جمع و جور حرف بزند)، بخش مهمی از حرفهای او  تعريف ابتذال است و نشان دادن مصداقهای آن – تيترگذاری از من است تا حرفهای او را در جهت بحث برجسته کنم:



ابتذال ناشی از سبکی هيستريک: نيمه ی دوم دهه  ۷۰ به يک اعتبار پرجنب و جوش ترين سالهای حيات شعر معاصر بعد از انقلاب۵۷ است . اين جنب و جوش هم مانند بسياری از رفورم های سياسی در جوامع بسته نه تنها منفذی برای تخليه ی انرژی درحال انفجار يک نسل بود که اساساً هيچ تفکرعميق و انتقاد بنيادين را در بر نداشت و نه حتا می توانست بستر مناسبی برای آفرينش خلاقانه ی يک اثر باشد . برای ما همه چيز در سطح می گذشت ، سطحی از احساسات ، سطحی از اعتراض ، سطحی از تئوری ادبی و بالاخره سطحی از يک حيات معنوی  که خيلی خوب ياد گرفته بود برای عبور از تابوهای فرهنگ جمعی اش  _ که اتفاقاً دستگاه فرهنگ سازی هيئت حاکمه طی دو دهه به آن ها دامن زده بود_  به گونه ای ابتذال ، به يک دهن کجی بچگانه و به يک  سبُکی هيستريک متوسل شود . سبُکی ای که در مناسبات حرفه ای شاعران به حذف کامل ضمانت های اخلاقی و تعهدات انسانی منجر می شد و در کار قلم به انکار لجوجانه ی هرگونه معنايی انجاميد ؛ سقوطی آزاد به درون يک خلاء .

ابتذال و تخريب عمدی زبان: من در طول اين سالها همواره در پس اين هياهو گونه ای ا نتحار ديده ام . ما شاعران پيشرو در  دهه ی هفتاد حالت همان عقربی را داشتيم که در محاصره ی آتش خودش را نيش می زند ؛ مبارزه ای منفی با سرنوشتی کور . انتحاری که پيکان حمله اش را نه تنها به « زبان »  به عنوان تجلی گاه ، ميراث دار و در عين حال ابزار اعمال اقتدار ِ فرهنگی بيمار و مضمحل نشانه رفته بود بلکه از سر قهر تمامی پايگاه وجودی خويش _  يعنی زبان و تفکر _  را نيز تخريب می کرد . داستان آن که بر شاخه نشسته بود و می بريد .


ويران کردن بدون ساختن نظام تازه ای از هستی شناسی: از اين رو ويران سازی شايد مهم ترين خصيصه ی اين جنبش باشد . اما کار ادبی صرفاً در ويران سازی نظام های پيشين پايان نمی يابد . توأم با اين تخريب يک جور آفرينش ، گونه ای باز سازی و شايد بتوان گفت طرح يک معنای ديگر از هستی لازم است . چيزی که ما شاعران ِ اين سالها در ادراک ، تحليل و خلق آن بسيار عاجز بوده ايم . دقيقا ً به دليل همان ديد محدود ناشی از به سطح آمدگی،و در معنای مجازی آن کوری . در اين سال ها ما از يک سو می بايست خود را در مقام شاعر از قيموميت زيباشناسی غالب رها می کرديم و از ديگر سو به عنوان يک شهروند گرسنه ی آزادی بايد بيشترين بهره را از اندک هوای تازه ای که اصلاحات وعده داده بود می جستيم . اما هر دوی اين امکانات در فضايی احساساتی چنان تقليل يافتند که رفته رفته به ضد خود بدل شدند .



ابتذال در رفتار اجتماعی:
  فراروی  و ديالکتيک انتقادی  به مجادله ، سوء تفاهم و در نهايت رقابتی کثيف مبدل شد که در آن چنگ زدن به وسايل توفق به هربهايی می توانست مجاز باشد و عملاً عرصه برای شارلاتانيزمی فراهم شد که به تنها چيزی که نمی انديشيد خود ادبيات بود . از سوی ديگر برای شاعرانی که جوانيشان در فقدان يک زندگی خصوصی آزاد ، در عدم امنيت روانی و فقری عاطفی- جنسی  در حال سپری شدن بود ، آزادی عملاً   نمی توانست معنايی جز اعاده ی اين اميال داشته باشد . همراهی اين فرايند با اعتياد آنها به مصرف محصولات فکری ديگران به جای تأمل شخصی و تفکر درونی به اضافه ی  خستگی مفرط از هر گونه کلام ايدئولوژيک و معنا باورانه ،  مقدماتی را برای گونه ای همزيستی گروهی در يک جهان سطحی فراهم آورد .



سانتی مانتاليسم جزء ذاتی ابتذال:
  سنتی منتاليزم به سرعت مانند يک طاعون شيوع پيدا کرد و حميدی شاعر در لباسی مبدل دوباره زاده شد :


_ « اين دل / برای تو عمری ست که می زند / بر ساحل سياه سينه ام بندری برقص » !   ع  . عبد الرضايی


_ « سی و پنجم غربی ! / از شرق دلم اتوبوس هايت روشن می شوند »     ه .  محيط


_ « شبيه ابرها هستی و بوسه های نيامده / چشمهايت به لوبيا می ماند / ای گربه ! /   من دلم می خواهد تو را به گلابی تشبيه کنم »    ر .  جمالی


_ « دکراسيون چشمهايش را عوض کرده است / روی آسمان راه می رود /  شبها هم عينک دودی می زند»   ش . آقا جانی


_ « اگر آسمانم را پس بدهی عشق / دستت را به دست ستاره ی بعدی خواهم گذاشت »   پ .  احمدی


_ « از وقتی رفته ای / تمام سلام ها را پس گرفته ام از آدمها /  بيا و خداحافظ را روی تاقچه بگذار / تاق باز بخواب»   گ . موسوی


_ « کنار دست اين زن ها هميشه دست پاچه ام/ انگشت های کشيده ای دارند که هم  کودکی شان را بو کشيده ام / هم جوانی شان را با سر دويده ام … »   م . فلاح



ابتذال ساختاری:
اما اين در سطح ماندگی و سنتی منتاليزم تنها به گستره ی دستمايه ها ، مضامين ، زاويه ديد ها و محتوای شعر ختم نمی شود . بلکه در فرايندی همسو با آن به ساختار های زبانی ، مکانيزم های بيانی و فرم نهايی متون نيز آشکارا هجوم برده است . تلقی ساده انگارانه از خلاقيت آزادانه ی زبان در کار اغلب قريب به اتفاق آنها به بازی کودکانه ای در نحو و همنشينی واژگان تقليل يافته ، که  همچون تفنن ديوانگان در اتاق تفريحات آسايشگاه ، بيشتر می تواند مبين ساختار اختلالات روانی باشد تا آفرينشی خلاق . و از اين رو شايد تنها به درد مطالعه ی روانکاو ِعلاقمند به زبان – نژندی بخورد تا خواننده ی شعر :


_  « و درد می کشيم ممّد آقا ندا/ خشايار جای ِ ما جای ِ گرفته در دهانمان زانوها مان کيف بويناکی همينطور يک نخل سوخته ما را نام او را نيست / حسن حسين را ؟ / يا ما ايشان را ؟ »  ه . انصاری فر    


_  « دعوا در پيراهن کرده ام / که توپ را فرستاده ام توپخانه /  سی دی جديدی شود و برگردد» ب. خواجات


_  « من که گفته بودم از يکشنبه ی کفش های شما/ حرف حرف / با خودم برده بودمت جان /  صدا  زدی از من / تهی / قالب از اسم شما بود / گريز از ميان تو هم که شد رفت و ماه هيچ نگفتم از خيال تو / ما / هه / چه شد ؟ »    ع . قنبری



 ابتذال تن زدن از توليد خلاق است:
   نوشتن از روی دست همديگر، و دوباره تکرار می کنم عدم استقلال واصالت فکری و عادت به مصرف ، توأم با عطش سيری ناپذير برای توليد انبوه ، بزرگنمايی و خود فريبی ، تبديل کردن ادبيات به عرصه ای برای فرافکنی عقده ها و حقارت ها و در يک کلام ابتذال و انحطاط . اين ها همه زنگ خطر هايی هستند که بدون تعارف اوج يک اضمحلا ل فرهنگی را هشدار می دهند . که فلاکت يک نسل را به نمايش می گذارند . که صد البته گناهش به گردن به وجود آورندگان شرايط تاريخی ماست . و بر خود ما که فقط عقرب هايی درمحاصره ی  آتش بوده ايم .
 

مطالب دیگر

خُلبانگ پهلوی

یکم. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی

کلمات

ترانه علیدوستی در زمانه حضیض کلمات دوباره ما را به دوران عزت کلمه برمی‌گرداند. عزت گمشده در میانه دعواهای سیاسی نماینده‌های مجلس با دولت و