برگی از یادداشتهای قدیم

دارم یادداشتهای سی سال پیش و پیشتر را از سواد به بیاض می آورم یا از دستنویس به نسخه تایپی بر می گردانم. داستانش مفصل است که چرا و بعد که مجموعه یادداشتها نشر شد توضیح خواهم داد. ولی رسیدم به این یادداشت و دیدم خوب است با دوستان و مخاطبان آشنا و ناآشنا در میان بگذارم. برگی است از آنچه بودیم. و آن را جز نسل ما کسی دیگر نمی تواند روایت کند. چیزهایی هست در احوالات ما در آن روزگاران که اگر همین نوشته ها نبود باقی نمی ماند و خود نیز از یاد برده بودیم. اما هست. و امید که دیگران هم نوشته باشند و روزی نشر شود. و هی هذه از تقویم سال 1374:

11 تا 14 اردیبهشت 1374 / 1 تا 4 می 1995

یکبار گفته ام که نسل ما دیگر نمی تواند رویای مینوی و نصر و یارشاطر و عنایت و دیگران و دیگران را در سر بپروراند. با معیار آن نسل ما آدمهایی هستیم که تلفیقی به نظر می آییم اگر نه التقاطی. گرچه شاید بیشتر همان التقاطی باشیم که به هر حال میراث بر امثال آل احمد و شریعتی و مجاهدین و سایر اندیشه هایی به شمار می رویم که می خواستند بین خیلی چیزهای به نظر متناقض «پُل» بزنند. حتی آنجا هم که باید از التقاط دور می بود یعنی حوزه علمیه و روحانیت  از این گرفتاری که گوئیا خاصه دوران بود برکنار نماند و نحوه برخورد ما با اقتصاد اسلامی و بانک و موسیقی و موضوع زنان و سینما و مجلس شورا و نظام ولایی و حقوق بشر و چه و چه نمودگاری از آن است.

ما مدتی دراز است که می کوشیم خیلی چیزها را به خیلی چیزها که می گویند پیوندزدنی نیست پیوند بزنیم. من از کشورهای دیگر خبر ندارم ولی هر چه هست این تجربه، تجربه گویا یگانه ای است که ما آن را طی می کنیم. اما درجه موفقیت آن را نمی توان حدس زد. گاهی به نظر می رسد داریم وقت تلف می کنیم و خود را به خوکچه آزمایشگاهی تبدیل کرده ایم. همین هم هست که اینقدر آزمون و خطا و خط و ربط عوض کردن و برنامه دیگر کردن در میان ما رایج است. ما نظریه مدونی که در پی تحقق آن باشیم نداریم بنابرین سعی می کنیم بلکه بسازیم. ولی از آنجا که قوه هاضمه ضعیفی داریم و هر غذایی هم به مذاقمان خوش نمی آید توفیق چندانی کسب نمی کنیم و اگر نظریه پردازی قوی یا متوسط یا ضعیف هم در میانمان ظهور کند اغلب یا تحملش نمی کنیم و مجال از وی می ستانیم یا در میان انبوه حرفها و طرحها سخن و نظرش را تحلیل می بریم و به فراموشی می سپاریم. علل و عوامل مختلفی موجب شده است که هر کسی طرحی و حرفی داشته باشد بجا یا بیجا و اغلب بیجا و کارناشناسانه. و حرف حساب البته در میان گم خواهد شد و وضع ما را وخیم تر و پیچیده تر خواهد نمود.

سخن در این بود که نسل پیشین از دغدغه های بسیاری فارغ بود. مسیر مشخصی را برای خود و جامعه تصور می کرد و همین مرکزِ قدرتِ تحرک و پیشرفت علمی او بود. از او انتظار معینی می رفت که بالنسبه ثبات داشت و همین او را تربیت می کرد و پیش می راند. اما امروز ما رها شده ایم چون برنامه ای وجود ندارد نظریه ای وجود ندارد. آنها که این توفیق را داشته اند که به هر دلیل در مسیر برخی برنامه های معینِ محدود قرار بگیرند تربیت منظم و مشخصی هم پیدا کرده اند مثل دیپلمات های ما و سایر وابستگان به دستگاه سیاست خارجی یا برخی نخبگان اجتماعی و سیاسی پس از انقلاب که به فلسفه اشتغال ورزیدند و مورد حمایت بودند یا قرار گرفتند و در یکی و چند زمینه و مورد دیگر. اما به طور کلی نسل فعلی نسلی رهاشده و به خود واگذاشته است…

… و اما وضع من و مایی که به شیوه نسل قدیم خود را پرورده ایم یا به هر دلیل پرورده شده ایم وضعیت حیواناتی است که نسل آنها رو به انقراض می رود. حیواناتی که دیگر شکاری برای آنها وجود ندارد. آنها متعلق به یک اقلیم دیگر یک جغرافیای حیات دیگر بوده اند که زوال یافته است و برای آنها راهی جز انتقال به آن چنان جغرافیایی یا خوکردن به مرگ تدریجی و یا تحت حمایت قرار گرفتن وجود ندارد. و علایم اینها همه در ما هست. از همین جا ست که احساس نیاز به حمایت شدن در ما اینچنین قوی و شدید است. یا گرایشمان به مهاجرت یا یأس و اندوهی که از آثار و افکار ما می تراود و با آن به انحاء مختلف دست و پنجه نرم می کنیم.

ما نسل التقاط نیستیم. ما نمی توانیم حامل و عامل چنین تجربه ای باشیم – با فرض اینکه اصولا چنین تجربه فراگیری برای ملت ما مفید خواهد افتاد. تنها گروههای معینی با حداکثر خودگاهی ممکنِ معینی می توانند اینچنین تجربه ای را از سر بگذرانند و در آن خواسته یا ناخواسته مشارکت جویند. گرچه به جبر سازگاری حداقل با محیط در ما هم اینجا و آنجا نشانه هایی از التقاط و رفتار پارادوکسی دیده می شود و سر می زند اما در حقیقت ما مرد التقاط نیستیم. و این تجربه به دهن ما خام و بی مزه و گس است برای ما نچسب و رَم دهنده است بنا به جبر یا مصلحت با آن همدلی می کنیم و آن را تحمل می کنیم. و این خود اصلی ترین نشانه آن است که این تجربه ما نیست و نتواند بود. زیرا ما نمی توانیم با آن یگانه شویم و از آن کسب هویت فرهنگی کنیم.

دل ما را نظم و شهرمندی و قاعده داشتن و سنت های نوبنیاد می برد دل ما با آکادمی و تحقیق و کتابهای بسیار و روزنامه ها و مجله های بسیار از همه جهان است دل ما لک می زند برای ادب شهری و صمیمیت بی تکلف زندگی به سبک امروز و بحث های روشنفکرانه و گشتن در تالارها و موزه های هفت هنر. و خواندن و خواندن و شنیدن و گفتن و نوشتن بسیار. این و آن صدها طرح نوشته و در راه و ننوشته. روز ما می باید با کتابخانه و قدم زدن و گفتگو و چای و چمن و بگذرد و گاهی رادیو یا تلویزیون و شب های جمع های کوچک و همدل و اندیشیدن به ایران و جهان و نسلی که هستیم و نسلهایی که بودند و خواهند بود. ما نیز حق داریم که چنانکه شایسته آنیم بزییم و تجربه کنیم و در معارف تاکنون و آینده جای خویش را ثبت کنیم.

مطالب دیگر

ماه کاشغر

شب رفتم گردشی کوتاه در بازارچه نزدیک هتل. با خود قرار داشتم که شب بازار را هم ببینم. ساعت 10 شب غروب می شود. پس