یکم.
آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی سرشار از ایده و هنر است. آنچه از دل مردم بجوشد ناچار رنگی از دل دارد و شوری و شوقی و امیدی و نویدی. تاریخ با هیجان ساخته میشود. حرکت با امید. با ایمان. چیزی باید بجوشد. از سویدای دل. از قلب. از جانی سوخته. و بر زبانی بنشیند که رنگ دل دارد. رنگ عشق دارد. آنچه تاریخ را تکان داده کلمات است. آنچه آدمی را تکان داده بلاغت است. خلافآمد عادت است. شورش است. رمانس است. هر حرکت اجتماعی که اصالت دارد رمانتیک است. جذاب است. دل میرباید. چون از دل برمیآید. تنها دلها به دلها راه دارند. تنها دلها از دلها خبر دارند.
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
این رمز آدمیگری است. رمز حرکت است. رمز گشودن بابهای آینده است. آن که از دل بی خبر افتاده است از کار افتاده است. بیکاره است. چیزی در جانش پرورده نشده است. سخن اش سرد است. کلمات اش از زبان به زمین میافتد. اوج نمیگیرد. پر ندارد. تپش ندارد. مرده است. و مثل مرده میترساند. و مثل چیزی آماسیده ترش میشود. مثل زخمی به عفونت مینشیند.
آن که سخن ندارد و سخن اش از دل برنیامده سوزی ندارد. سازی ندارد. آوازی ندارد. فریادش بی صدا ست. کلماتش بی معنا ست. غریقی است که به کل حشیش دست دراز میکند و نجاتی ندارد. غرق خواهد شد. کشتی نجات را از ایمان ساختهاند. با عشق برآوردهاند.
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید
جنین مرده است در شکم جنبشی که سخن ندارد. رسانه دارد اما به زبان گنگان حرف می زند. دل ندارد. دلار دارد. سخن را میخرد. سخنگو را اجیر میکند. چیزی از صدای دهل شنیده است. از عروسی خبر ندارد. عروسی و دامادی در کار نیست. نمایشی است بی عروس و بی داماد. شلوغ میکند که نه چیزی هست. اشتلم میکند و بس. زبان برایش شلاق و شلتاق است. هدف برایش هوس است.
عشقبازی کارِ بازی نیست ای دل! سر بِباز
زان که گویِ عشق نَتْوان زد به چوگانِ هوس
این تند نشستن و شلتاق فرمودن طریق راهبری نیست. طبابت به حکمت است به ادعا نیست. طبیب محرم است و نامحرمان نتوانند به تجربه دستی نهند بر دل ریش. ایشان را تجربتی نیست. حکمتی نیست. هنری نیست.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
دویم.
در میان بی هنران گرفتاریم. ملتی پرهنر و شیفته هنر و آفرینشگر هنر تماشاگر تئاتری شده از آماتورها. غوره نشده مویزها. انکرالاصواتها. فرصتطلبها. دودوزهبازها. آنها که میخواهند ره صدساله را به شبی طی کنند در آغوش روسپیانی. آنها که فر ایرانی را با قر خردادیانی اشتباه گرفتهاند. آن را هم تازه بد میرقصند. هر کار دیگر هم میکنند بد. مثل آن داستان که دخترک فقیرندیده نوشته بود که در آن راننده فقیر بود و دربان فقیر بود و آشپز فقیر بود. اینها هم مصی و مرادشون خل، شیرین عبادی شدن خل، شاهین نجفی شون خل و خالتور، عاقل شون هم جهانبگلوی گاندی پژوه جنگ طلب!
در نمایش ایشان هیچ چیز تازه ای نیست. هیچ چیزی که دل را برباید نیست. دل را با دول عوض کردهاند. دل شان را نمیبینیم اما دول شان همه جا هست. در گردهمایی. در شبکههای اجتماعی. در زبان پوک و پوچ شان. در ترغیب و تهدیدهاشان. مشتی سربازان و جیره بگیران اند که به جای بازیگران صحنه نمایش میدهند. کارشان خونریزی و خونخواری است. حرف شان عربده است. هنر نزدشان خوار است. جادویی هم بلد نیستند. هنر از ایشان میگریزد. سالها ست. اصل مساله را نمیگیرند که ملتی چهل سال است لافزنی میشنود و دنبال نجات میگردد. دنبال نشاندن لافزنان تازه به جای لافزنان کهنه نیست!
هنوز نامده برگشتهاند. هنوز نرسیده خود را رسیده و فاتح اعلام کردهاند. از هر سو نگری چیزی جز کوری نمیبینی. نه ادبی نه آدابی نه معرفتی نه هنری. دست به هر چیز میزنند از ارج و اعتبار میافتد. حال شیر و خورشید را دارند حرامِ بی هنری خود میکنند. مقلدان اند و خزف میسازند و گوشها کر کردهاند که این همان لعل است. هیچ نمیدانند جز سروصدا و جنجال. طبلهای میان تهی. ویرانگران خویشتن اند و آتشاندازان به خانه و خانمان. رفیق دشمن اند و بیگانه دوست. پایان راهی که چهل سال است امثال ایشان در وطن رفتهاند و به وادی هیچ رسیدهاند. همچون آخرین نفس غریقی که مثل جسدی روی آب میآید و مثل قایق شکستهای زیر آب میرود.
شاه گفته بود که خانواده من خُل وضع اند. تنها عاقل باقیمانده مادر سابق ملت بود که او هم تازگی عقل اش پاره سنگ برمیدارد. دو قطعه سنگ را به آن خواننده درباری نشان میدهد که اینها را برای من از ایران هدیه فرستادهاند و سنگهایی است که بر سر پاسداران زدهاند! -همان خواننده ای که روی صحنه فریاد میزد آخوندها را از ماتحت آویزان خواهیم کرد.
در خُلبانگ پهلوی، به قول عطاملک جوینی، هر مزدوری دستوری شده و هر مزوری وزیری و هر مدبری دبیری و هر مسرفی مشرفی و هر شیطانی نایب دیوانی و هر کون خری سر صدری و هر شاگردپایگاهی خداوند حرمت و جاهی و هر فراشی صاحب دورباشی و هر خسی کسی و هر خسیسی رییسی و هر غادری قادری و هر دستاربندی بزرگواردانشمندی و هر حمالی از مساعدت اقبال با فُسحت حالی…
پشت هنر آن روز شکسته ست درست
کین بی هنران پشت به بالش دادند
آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب، شکرِ بوس مسیحا؟
از ایشان هنری ساخته نیست. در آینه شکسته ایشان چیزی جز انگشتان خونین و قطعه قطعه شدن نیست. هنر صداقت با خویشتن میخواهد و صفای باطن که از ایشان فرسنگها دور است. این جماعت به دروغ آویزان اند. محروم از صفا و آغشته تاریکی. ناچار هنر از ایشان میگریزد. این شاهزاده امامزادهای است که کور میکند اما شفا نمیدهد. و عاقبت ایشان چیزی جز ناکامی نیست. این را هنر به صد زبان میگوید!