جمهوری اسلامی نمونه منحصر به فردی از یک نظام سیاسی است. برای همین تحلیل آن بر اساس الگوهای رایج نظامهای سیاسی با دشواری روبرو می شود. جمهوری اسلامی نه مانند عراق و مصر و سوریه است و نه مانند چین و روسیه. همانندی هایی با عربستان سعودی و نظامهای عربی دارد (مثلا از باب تمایل به حکومت مادام العمر در قالب جمهوری و شبه پادشاهی هیچ فرقی با مصر و سوریه و البته دیگر همسایگان اش ندارد) اما از بسیاری جهات هم با آنها از زمین تا آسمان فرق دارد. در واقع نه می توان گفت مانند عربستان و کویت و امارات از نظر نظام سیاسی و دموکراتیک عقبمانده است و مثلا تازه به زنان حق رای داده است یا اصلا انتخابات دارد (برای نمونه امارات با همه شهرت و ثروت اش فاقد انتخابات است) نه می توان طالبان اش را به اندازه طالبان افغانستان و پاکستان افراطی و ارتجاعی دید. با این وجود اطلاق نظام دموکراتیک بر جمهوری اسلامی هم با دشواری های متعدد روبرو می شود.
اگر برای ساده شدن بحث، دموکراسی و انتخابات را همدوش و هم-سایه بگیریم این «دموکراتیک» نبودن خود را بخوبی نشان می دهد. جمهوری اسلامی نظامی است که با هر انتخابات دچار بحران و سردرگمی می شود. این موضوع از یک نگاه پاتولوژیک و مساله شناختی بسیار شاخص است و سه دوره اخیر انتخابات ریاست جمهوری از این بابت شاهدی است صادق. در انتخابات های مجلس هم تقریبا در همه دوره ها خاصه در محلس ششم و هقتم این را می شود دید. اما باز برای ساده کردن بحث همین ریاست جمهوری ها را مبنا و شاهد قرار می دهیم که به دلیل معدود بودن نامزدها تفرقه آرا در آن کمتر و مسیر انتخابها معنادارتر است.
هر تفاوت در نظام سیاسی به معنای تفاوت در بستر تاریخی و بنیه و توان فرهنگی و البته ساخت اجتماعی و گروهبندی بازیگران سیاسی است. بنابرین یک مولفه این تفاوت مثلا می شود صنف روحانی شیعه. از تفاوت هم مرادم همان نه این-نه آن و هم این- هم آن یادشده در بند اول این یادداشت است. اینکه جمهوری اسلامی اینی است که هست و نه دموکراتیک است و نه فاقد انتخابات. هم رهبر مادام العمر دارد و هم رئیس جمهورش می تواند با رای مستقیم مردم انتخاب شود. با اینکه نامزدهاش از فیلتر سختگیرانه استصواب هم می گذرند اما باز هم انتخاب فاقد معنا نمی شود و درگیری واقعی میان آرا وجود دارد. تمام تبلیغات دولتی ها می تواند پشت یک نامزد مثل ناطق نوری باشد اما باز هم رای نیاورد و کسی هم جرات و جسارت تغییر آرای مردم را به سود نامزد مطلوب نظام و رهبری نداشته باشد. در همین دوره حاضر هم با وجود اینکه نامزدها همه از رجال جمهوری اند تفاوت میان رئیس دولت با سه نامزد دیگر کاملا چشمگیر است.
بنابرین یک مولفه دیگر این خواهد بود که بازیگران صحنه سیاسی ایران یکدست نیستند. به معنای جامعه شناختی اش: این بازیگران خاستگاههای اجتماعی مختلفی دارند. بنابرین در انتخابات فعلی برای نمونه نامزدها منافع گروههای سیاسی و اجتماعی معینی را نمایندگی می کنند. البته این گروهبندی ها به دلیل اینکه در قالب حزب های مشخص دسته بندی نشده اند دقت و وضوح لازم را ندارند و همین پیش بینی ها و نظرسنجی ها را دشوار می کند اما می توان نشانه های متعددی یافت که این گروهها وجود دارند و مثلا در کلان ترین تقسیمبندی از نظر سطح گفتار سیاسی و شیوه اقناعی و مطلوبهای فرهنگی و اجتماعی از هم متمایز می شوند.
این موضوع ما را به یک مولفه دیگر راهنمایی می کند: سرمایه تاریخی فعال در میان گروههای اجتماعی ایران. تفاوتی که جمهوری اسلامی با دیگر جمهوریهای شبه سلطنتی منطقه دارد تفاوتی است که از بستر تاریخی و اجتماعی آن ناشی می شود. این جمهوری در کشوری پا گرفته است که کوششگران فکری متعددی در آن ریشه دوانده بودند از روشن اندیشان ضد مذهبی مشروطه و چپ انقلابی عصر پهلوی تا ملیون و روشن اندیشان مذهبی دهه سی و چهل از مصدق و بازرگان تا شریعتی. بعلاوه، ساختار فکری روحانیون چه سنتی و چه انقلابی تا پیش از انقلاب آنها را حامیان مردم بار آورده بود. دستگاه مرجعیت نیز به استقلال فکری اولویت بخشیده بود و کارکرد سیاسی اش بعد از انقلاب این شد که هر نوع تمرکزگرایی دولتی را در باب رهبری فکری ناممکن می کرد. به این باید کوششهای عصر پهلوی را در مدرنیزه کردن ایران افزود که نتیجه شاخص آن برآوردن طبقه نوخواه و نوگرای متوسط شهرنشین بود. اگر از همه تلاشهای دوره پهلوی فقط باز شدن مدرسه و دانشگاه و اداره و صنعت به روی زنان را شاخص کنیم همین کافی است که نشان دهد چگونه این مولفه در بعد از انقلاب به یکی از عوامل مهم تغییر اجتماعی در ایران تبدیل شده است. تلاشهای روشنفکران دینی بعد از انقلاب هم بسیار حاثر اهمیت است. بخصوص دکتر سروش که موجی از مخالفتها و موافقتها را ایجاد کرد. موجی که در جریان گفتمانی خود در طول یک دهه توانست به مکتبی در پیگیری خواستهای نوگرایی شکل دهد و حتی از موجد و محرک اولیه خود جدا شود.
امروز که به سی سال گذشته نگاه می کنیم می بینیم که اراده سیاسی روشنی برای تحمیل یک دستگاه ارعاب و استخفاف بر ایران وجود داشته است