بعد از انقلاب چيزهای عجيب اتفاق افتاد در محدود کردن رفتار آدمها. منشا آنها هم اين ايده ساده لوحانه مارکسيستی بود که ادعای ساختن انسان طراز نوين داشت. ايده ای که با ايدئاليسم انقلابی روحانيون در آميخته بود که فکر می کردند بعد از 1400 سال فرصتی برای ساختن انسان انقلابی مسلمان پيدا شده است. چه روزگارانی بود. چه ساده بوديم و چه خطرناک!
از عجيب ترين گرايش ها در انقلاب مذموم شمردن عشق بود. می گويم عجيب و يادم می آيد گفتگوی امروز با دوستان را. می گفتند چرا ما ايرانی ها که عشق سرمايه بزرگ مان است در ادب و عرفان، بايد روز عاشقان را از غربی ها بگيريم. اين يکی را که واقعا می توانيم بگوييم “داريم”. چرا بايد از غربی بگيريم.
داريم؟ البته. اما “به ياد نداريم”. عشق مان در پستو نهان شد. گم شد. اين همان گم شده است که به ما از راه غرب باز گشته است. هذه بضاعتنا ردت الينا.
ما عشق را گم کرديم. هر وقت خواستيم چيزی بدست آوريم فکر کرديم بايد هر چه داشته ايم را دور بريزيم. آمده بوديم خانه نو، می خواستيم هر چه اسباب خانه کهنه بوده است بسوزانيم. سوختيم. بعد در خانه نو به همانها محتاج افتاديم. ديديم يک روز اين را کم داريم يک روز آن را. بدتر از همه، حيف از آن آلبوم زيبای عکس های قديمی که سوختيم. يادگاری می خواهيم چه کار؟ با خود گفتيم و فکر کرديم ما بايد همه چيز را “از نو” شروع کنيم. حالا دلمان هی تنگ می شود برای يادگاری ها. آدم يادگاری هاش هم مهم است. ما برامان آدم مهم نبود.
انقلاب ما اولين انقلاب جهان نبود. در شوروی و چين هم عشق ممنوع بود. ما دلايل ديگر هم داشتيم. عشق را به نام شهوت نفی می کرديم. نفی شهوت در تاريخ ما سابقه داشت. اينجا تاريخ چيز خوبی بود.
در انقلاب همه چيز برای دولت بود. سينما و مطبوعات و رسانه ها و آموزش و حقوق و قانون و همه و همه چيز. عشق هم استثنا نبود. ما عاشق دولت بوديم و رهبرمان و خدمتگزاران ميهن مان. دولت همه چيز ما بود. حيطه فردی معنی نداشت. عشق فردی معنا نداشت.
عشق به دولت بود که آينده را می ساخت و پرولتاريا می ساخت و انسان نو می ساخت. قلب و مغز و مذهب و عشق ما با دولت آميخته بود. دولت انقلاب همه چيز بود.
دولت انقلاب تماميت خواه بود. همه تماميت خواهان ناب گرايند و پيوريتن. عشق شهوت پرست چگونه می توانست در چنين دولتی مجاز باشد؟ عشق سرکش است و دولت انقلاب می خواست بر “همه چيز” کنترل داشته باشد. عشق مزاحمی جدی و عنصری ناراحت بود. عشق کنترل ناپذير بود. فرد را به فرمان خود در می آورد و از فرمان دولت رها می ساخت. دولت انقلاب اين را خوش نمی داشت. تنها عشق به آرمانهای انقلاب پذيرفتنی بود. اينطور بود که جبهه از عاشقان پر شد. بسيج مدرسه عشق نام گرفت.
عشق انسانی ترين کار آدميزاد است. طبيعی ترين. دولت توتاليتر که به شيوه مکانيکی می انديشد نمی تواند درکی بدون سوء تفاهم از عشق يا هر گرايش “طبيعی” ديگر داشته باشد. به همين دليل است که دولت انقلاب با هر چيز که “طبيعی” دانسته می شد جنگيد. نفس ايدئولوژی “تماميت خواهی” اين را ايجاب می کرد. تفسير عرفانی خاصی را هم که مبتنی بر پالوده گرايی راديکال بود حجت می گرفت و روا می ديد که آنرا بر همه “تحميل” کند.
انقلاب راهی دراز و ناهموار را طی کرد تا عقل زنگ زده اش عشق را به رسميت بشناسد. اگر شناخته باشد. هيچ عجيب نيست که در قحطسال شناخت بومی عشق و گيجی پذيرفتن يا نپذيرفتن عشق در سياست های فرهنگی، نسل نو عشق را هم مثل ديگر چيزها از دروازه غرب وارد کند.
پذيرفتن هم نيست. دولت در حال عقب نشينی است. از همه آن باورهای ساده لوحانه که داشت. اين يعنی دولت انقلاب مرده است. اما جسدش بر شانه های ما سنگينی می کند و آشوبی در پيرامون مان که در آن ديگر همه چيز به هم ريخته است.
مطرود بودن عشق يکی از محزون ترين فصل های تاريخ معنوی انقلاب ماست. اگر اين انقلاب را خوب بشناسيم خودمان را شناخته ايم. اما گمان ندارم که در بسياری از فصول آن هنوز تامل و تحقيقی کرده باشيم. کسی را می شناسيد که در علم عشق اين سالها کار کرده باشد؟
پس نوشت:
سليمان عزيز، با تو در توصيفی که از عشق می کنی موافق نيستم. ولی گيرم آن باشد که تو می گويی. باز هم ما از عشق محروم نبوده ايم. عشق امروزی مان سرمايه ای پايان ناپذير دارد در ادب ايرانی که براحتی می توانيم اين را به آن پيوند بزنيم يا از آن استخراج کنيم. اگر تصور نظری اش سخت باشد تماشای عملی اش آسان است: ما عشق والنتاينی را هم خواه ناخواه در چارچوب فرهنگ خود می فهميم. همان فرهنگی که من می گويم سرمايه ماست برای بازشناخت عشق. تو يک کلمه عشق هايی کز پی رنگی بود را می بينی ولی ديوان غزل عاشقانه سعدی و انوری و سنايی و تغزل فرخی و فردوسی را ناديده می گيری يا جنبش مردمگرای غزل اصفهانی را. غزل مانيفست عشق ماست. ولی با اسپيد موافقم که ما خود را در پرتو مدرنيسم بازشناسی می کنيم حتی عشقمان را! من هيچ مخالفتی با اين ندارم. از هر راهی که بشناسيم خوب است!
همسايه جان، من عمدا بر تجربه شوروی و چين دست گذاشتم چون می دانستم که دوستانی ممکن است اين قصه ما را به فقه برگردانند. ولی البته فقه به عنوان سنت خانگی کار ما را سخت تر کرد. ولی فکر می کنم اندازه های فقه را هم سرانجام به ما و به فقيهان نشان داد. تا در اين کارها ديگر فضولی را نپسندند و نپسنديم!
فرزاد عزيز، من عشق را تعريف نکردم چون فکر کردم از تعريف بی نياز است! اما منظورم البته همان معنای اول و عمومی عشق است: کشش زن و مردی به يکديگر. عشق در مفهوم سياسی و ابزاری همان است که انقلاب می پسندد. گفتم که بسيج هم مدرسه عشق می شود. ولی البته در معنا و گستره عشق سخن بسيار است که در اين مقام در آن بحثی نداشتم. در آن مقام -که دوست می دارم روزی از آن گفتگو کنم- عشق اسطرلاب اسرار خداست.
اعتراض و تذکر رها هم درست است به نظرم که ضمیر «ما» می تواند کمی اذیت کند: نه، همگی در این مایی که شما می گویید جمع نیستند. بودند و هستند کسانی از پیکر این «مای» اجتماعی که مثل «ما» فکر نمی کنند ، فراتر از «ما» هستند و …
قبول دارم که کاربرد “ما” مهم است و می تواند مبهم باشد. من هميشه از تجربه خود می گويم و اگر ما به کار می برم نظر به عموميتی مشترک دارم نه اطلاق. اين “ما” هميشه می تواند چالش آميز باشد. حتی وقتی “شما” آن را به کار ببريد. ارزش ما و محدوده آن هميشه به تعداد افرادی است که با آن احساس اشتراک می کنند. پس “ما” های بزرگ تر داريم و کوچکتر. اگر خود را جزو اين “ما” که من اينجا و آنجا گفته ام می بينيد که هيچ اگر نه “ما” به دو گروه اجتماعی و فکری متعلق ايم. يا در آن مساله خاص خود را متفرد می بينيم. هميشه احتمالات ديگر هم هست. قصد استقصا ندارم. ولی راست بگويم از ريزبينی خوانندگان سيبستان لذت می برم. از اين حلقه “ما”!
در باره روسيه هم فعلا به اين منبع اگر دسترسی داريد مراجعه کنيد؛ از آن کتابها ست که چشم آدم را باز می کند! ولی تنها کتاب در اين زمينه نيست البته:
The Sexual Revolution in Russia, New York: The Free Press, 1995
