آمريکا: جامعه مدنی بدون مشارکت سياسی: رسانه هاي همگاني عمدتا در اختيار چند غول رسانه اي هستند. از اين جهت صداهايي كه در رسانه هاي همگاني شنيده مي شوند بسيار محدودند. نخبگان فرهنگي و اهل فكر امريكايي در رساندن صداي خود به عموم افراد با دشواري مواجهند. اينترنت عرصه هاي بيشماري را براي آنان گشوده است اماراديو و تلويزيون عمدتا در اختيار امريكاي شركتي است كه علاقه اي به گشودن باب گفتگو در عرصهء عمومي ندارد. اين رسانه ها حتي در خبر رساني به وظيفهء خود عمل نمي كنند و بسياري از شهروندان از رسانه هاي خبري بين المللي براي مطلع شدن از اخبار روز استفاده مي كنند. بسياري نيز اخبار روز را از كمدين ها مي شنوند تا از مجاري روشن و رسمي خبررساني!

– جدايي كليسا و دولت در قانون اساسي امريكا در عين موفقيت در محدود كردن نقش كليسا در فرايندهاي سياسي نتوانسته است نقش نهادهاي مذهبي را در اين فرايندها به صفر برساند. بسياري از نهادهاي مذهبي بالاخص كليساهاي تبشيري در انتخابات 2004 بصراحت از بوش حمايت كردند و در اين راه به تحرك بخشيدن به نيروهاي خود در چارچوب كليسا پرداختند. در اين شرايط امريكاي شهري، سكولار، انتخابگرا و صاحب اسحله هاي دفاع شخصي از امريكاي دهاتي، مذهبي و صاحب مسلسل، سلاحهاي خودكار و تفنگهاي شكاري در انتخابات 2004 شكست خورد؛

– فرهنگ گفتگو در جامعهء سياسي امريكا بسيار ضعيف است. مناظره ها بيشتر مسائل سطحي را پوشش مي دهند و مسائل بنيادين عالم سياست در حوزهء” اسمشو نبر“ باقي مي مانند. رسانه هاي همگاني در پرسشهاي خود همواره سوال از چرا و چگونه را به نوعي مغفول مي گذارند. به عنوان مثال پس از حملات 11 سپتامبر 2001 هيچ كس در رسانه هاي همگاني به اين پرسش به نحو تحليلي پاسخ نداد كه چرا امريكا مورد حمله قرار گرفته است. اين پرسش با اين پاسخ كه ” به ما به دليل خوبي و آزادي خواهي مان حمله شده“ عملا بي پاسخ ماند.

ريشهء اين مشكلات را مي توان در سه ويژگي دمكراسي در امريكا دانست:

اول آنكه اين دمكراسي شديدا نخبه گراست و تنها نخبگان جامعه مي توانند مقامات رسمي و عمومي را اشغال كنند و در حوزهء عمومي صدايشان شنيده شود. مراكز مشخص نخبه پروري كه فرزندان صدها خانوادهء قدرتمند را آموزش مي دهند (مثل هاروارد، بركلي، استنفورد، كلمبيا و ييل) ميراث قدرت را از يك نسل به نسل ديگر در طول دو قرن اخير منتقل كرده اند. بسته بودن نسبي جامعهء سياسي بر روي چهره هاي تازه با اين نكته قابل توضيح است.

دوم آنكه اين دمكراسي عامه گراست. در دمكراسي امريكايي ويژگی نخبه گرا و عامه گرا در كنار هم است: اين دمكراسي توسط نخبگان سياسي اداره و هدايت مي شود اما به دغدغه هاي نخبگان فرهنگي بي توجه است و براي مشروعيت سياسي به مقبول واقع شدن در نزد عوام مي انديشد. نخبگان امريكايي براي سوار شدن بر موج احساسات عمومي در موضوعات مورد توجه به عامه پسند ترين آنها توجه نشان مي دهند. اهميت مذهب در سياست در امريكا را از اين مجرا بهتر مي توان فهميد.

و سوم آنكه اين دمكراسي منفعت گراست. اگر دمكراسي امريكايي تداوم پيدا كرده بدان دليل بوده است كه اين نظام در جهت منافع گروهايي خاص در جامعهء امريكا عمل مي كند (اگر دمكراسي در ايران پا نمي گيرد نيز بدين دليل ساده است كه دمكراسي به نفع هيچ يك از گروههاي حاضر در عرصهء سياسي نيست).

سياستگذاران نخبه در سياستگذاري عموما منافع گروهها و شركتهايي را كه موجب تداوم حيات اين قشر نخبه مي شوند مورد توجه قرار مي دهند و نه منافع عمومي را.

چهارم اين مشكلات باعث شده اند كه تكثر فرهنگي، اجتماعي و قومي جامعهء امريكا كه در همهء دنيا بي نظير است و در جامعهء مدني نيز متناظر خود را يافته و محقق كرده است در جامعهء سياسي ظهور و بروز چنداني نداشته باشد. بسياري از جوامع قومي (مثل ايراني تبارها، چيني ها يا جوامع امريكاي لاتيني ساكن در امريكا) و مذهبي (مثل مسلمانان) به اندازهء وزن اجتماعي خود در جامعه سياسي حضور ندارند و صداي آنها شنيده نمي شود. در مقابل صداي اقليت بسيار كوچك يهودي بيش از وزن اجتماعي آنها شنيده مي شود و اگر كسي به اين موضوع اعتراض داشته باشد ضد يهودي خوانده مي شود.

(فشرده ای از تازه ترين مقاله مجيد محمدی که از معدود مقالات اوست که با لحن عصبی ننوشته است! -اين آدم در بحث از مسائل ايران خود را حرام کرده است بهتر است به همين دست مسائل که اکنون نوشته بپردازد که برای تنوير افکار عامه هم مفيدتر است! – باری با اندک ويرايش نقل شد از: گويا)

مطالب دیگر

خُلبانگ پهلوی

یکم. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی