Day: ژانویه 29, 2006

روبروی آتش می‌گويند آدمی مدام دلش می‌خواست او را بگيرند و ببرند کلانتری که آنجا يک وعده غذايی بخورد، جانی بگيرد و باز راه بيفتد. پاسبان‌ها او را شناخته بودند و کاريش نداشتند. تا اينکه يک روز دو دزد را دستگير کرده به کلانتری می‌بردند، او که از گشنگی به تنگ آمده بود، همراه‌شان شد و گفت: «سرکار! ما سه

هر برگی که می افتد

“اصلا اتفاق مهمی نيست.” لابد اگر بشنويد چنين خواهيد گفت. “از اين اتفاق ها زياد می افتد.” تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بی‌دليل روبرو باشيم. من هميشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بی‌دلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می ديدم پدرها تندخو بودند. بعدها در