تنهایی سوگواری می کنم

مادر که رفت خاله جان امید من بود. گفته بودم با خودم و به خودش هم که اگر ایران برگردم می آیم گرگان تا نزدیک شما باشم. خندیده بود. از ذوقی که داشت یا از ناباوری به اینکه چنان روزی نمی رسد نمی دانم. ولی می دانست که چقدر دوست اش دارم. و می دانستم که چقدر به من محبت دارد. از قدیم رابطه مان همینطور بود. میان ستایش و تماشا و تحسین. دبیرستان اش نزدیک خانه ما بود. احتمالا تا به ما پدرمرده ها نزدیک باشد. همین باعث می شد در طول هفته بیشتر او را ببینیم. جوان و زیبا و قدبلند. مدرسه من هم چسبیده بود به دبیرستان او و با یک ردیف نرده فلزی جدا می شد. و عشقی داشت پشت نرده ها رفتن و او را دیدن یا دستی تکان دادن یا ساندویچی رد و بدل کردن. خاله جان جوانی مادر بود انگار. و رفیق بود. مهرش مادرانه بود. اصلا وجودش مهر بود به همه ما. و مادر را نیز سخت دوست می داشت و حرمت می کرد. برای مادر هم در آن دوران که پدری دیگر بالای سر ما نبود حضور خواهرش تسلی بود. رازدل گفتن بود. دایی محمد و خاله معصوم تنهایی های ما را پر می کردند. دایی علی تقریبا همسن من بود. او هم عضو دیگر این جمع خانوادگی بود. روزنامه خراسان کار می کرد. بعدها من هم به او پیوستم. روزنامه توزیع می کردم. او موتور دنده ای داشت. من دوچرخه کورسی. یکبار هم که تصادف کرد و مدتی خانه نشین شد من جای او هم روزنامه توزیع می کردم. حالا می توانستم موتور او را ببرم. عشق موتور بودیم. عشق نسل ما بود. آزادی بود و سرعت.

خاله معصوم دبیرستان را تمام کرد و یک روز ازدواج کرد و رفت. از مشهد رفت. شوهرش گرگانی بود. خاله جان اولین غریب خانواده ما بود. دیگر سال به سال باید او را می دیدیم. من در آن سالها که هنوز نوجوان بودم دو سه باری مهمانش شده بودم. و یکبار از آن مصادف بود با بازی های آسیایی و لذت کشف جهان به تنهایی. و دیدن فیلم «هشتمین روز هفته» در سینمایی در گرگان. یکبار دیگر با برادرم هادی رفته بودیم. حالا دیگر مذهبی و انقلابی بودیم. در طول راه «حسین وارث آدم» شریعتی را می خواندم و می خواندیم. و بعد هم که دانشجو شده بودم باز مهمان او بودم. یکبار هم بعد از ازدواج و برای اینکه خاله جان عروس خانم را ببیند.

خاله جان زندگی خوبی داشت. از زنهایی بود که کار می کرد و استقلال مالی داشت. اما مصیبت مرگ دختر جوانش او را پیر کرد و من از این فاصله چه می توانستم کرد جز تلفن زدن و همدلی کردن و گوش کردن به اندوه بزرگ او. گرچه دایی ها تنهایش نمی گذاشتند اما به هر روی در غربت سوگواری می کرد. دلش به نوه اش خوش بود. یادگار دخترش. وقتی مادرم از جهان گذشت غربت اش دوچندان شد. چندین بار به من گفته بود که بعد از آبجی دیگر کسی را ندارد که با او حرف بزند مشورت کند. آبجی برایش مثل مادری بود مثل رفیقی قدیمی. خاله جان نماد غربت در غربت بود. و من حال او را خوب می فهمم بخصوص وقتی در تنهایی غربت باید سوگواری کنم.

مادر که هلند بود چند نوار با هم گپ زدیم و ضبط کردم. که دستمایه ای شد برای کتاب «ایرانِ مادرم». کتاب را به ملاحظاتی هنوز منتشر نکرده ام ولی نسخه ای از آن را برای خاله جان فرستاده بودم. بعد می گفت نوارها را هم بفرست. صدای ویدئوهایی را که ضبط کرده بودم در دو سه نوبت برایش فرستادم. دوست داشت صدای آبجی را بشنود. با خاطرات خوشی که از آبجی داشت زندگی می کرد. یکبار به من نوشته بود: «گذشته هر چه بود زیباتر بود. یاد و خاطره عزیزانم را همواره در قلبم و ذهنم مرور می کنم.» با خاطراتش زندگی می کرد.

مستقل و آزاده بود و سربلند. اگر خوشدل بود یا اگر که سوگوار همیشه راست قامت بود و با آن قد بلند شکوهی داشت چونان سروی. و من نمی دانستم تا امروز که یک سال اخیر این سرو بلند قامت دوست خمیده شده است زیر بار سرطانی وحشی. کاش می دانستم و بیشتر احوالش را می پرسیدم. غریب که باشی مراقبت می کنند که هر خبری را نشنوی و ندانی تا نگران نشوی. شب یلدای پیش برایش کارتی فرستاده بودم و آرام و با طمانینه جواب داده بود که خوب ام و شکر بی آنکه از بیماری اش حرفی بزند. فاطمه دو سال رنج سرطان برد تا از جهان گذشت و خاله جان یک سال. لابد آنقدر دخترش را دوست داشت که می خواست به درد او بمیرد. آرام نمی شد مگر وقتی که می گفت لابد مشیت الهی این بود.

و مشیت الهی برای من هم این که دیگر او را نبینم. باب دیدار او برای همیشه مسدود شده است. تصور اینکه حالا یک روز اگر برگردم باید به خانه ای بروم که دیگر خاله جان در آن نیست قلبم را می فشرد. آغوش مهربانش را برای همیشه گم کرده ام. از نیمه اول عمر من که در وطن بودم دیگر کسی نمانده است جز یک دو سه تن. هر که بود از جهان گذشت. فکر می کنم مگر ما چه کرده بودیم که باید از وطن خود جدا بیفتیم و مجازات مان این باشد که در شادی و اندوه عزیزان مان حاضر نباشیم؟

مطالب دیگر

برگی از یادداشتهای قدیم

دارم یادداشتهای سی سال پیش و پیشتر را از سواد به بیاض می آورم یا از دستنویس به نسخه تایپی بر می گردانم. داستانش مفصل

ماه کاشغر

شب رفتم گردشی کوتاه در بازارچه نزدیک هتل. با خود قرار داشتم که شب بازار را هم ببینم. ساعت ۱۰ شب غروب می شود. پس