در سفرم. در شرقی ترین نقطه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام. در ارومچی. و فردا کاشغر خداخواهد. ولی غمی گریبان ام را گرفته است. صبحی که هنوز لپ تاپ باتری نداشت و من هم اداپتور چینی نداشتم دو خط درباره کشفی که کرده بودم نوشتم: این سفر مثل سفر پراگ است. در 1991. چه اندوهی بر جانم افتاده بود. مثل سرطانی. و می خواستم زودتر برگردم. پراگ زیبا بود. اما داشتم خفه می شدم. در یادداشتهای آن سفر که بعد نامه ای شد برای آرزو نوشتم حس هدایت در پاریس با من است.
حالا از دیدن بازار بزرگ ارومچی برگشته ام. با اداپتور. با بسته ای خوراک اویغوری-ازبکی. آش پلو. وقتی نشستم و سفارش دادم دیدم ساعت 11 و نیم صبح است. خنده ام گرفت. هیچوقت چنین ساعتی ناهار نخورده بودم. از قوری بزرگ چای که بلافاصله سر میز گذاشت لیوانی چای بدون قند خوردم. سمبوسه ای را هم که سفارش داده بودم. و بعد دنبال ترجمه می توانم غذا را با خود ببرم گشتم. موبایل وصل نبود! عجب سیم کارتی دارد. تا خاموش و روشن کنم مگر راه بدهد شاگرد مغازه متوجه شد و گفت به زبان اویغوری خودش که برایت پاکت کنم ببری؟ گفتم آهان همین. پاکت. و برگشتم. راننده به محیطی که هتل هست رسید ولی راه را پیدا نمی کرد. احیانا مسافری به این طرفها کم داشته است. سر چهارراهی بالاخره پیاده شد و از پلیس کمک خواست. و دوباره راه افتاد. و مرا رساند بالاخره. گرانتر از رفت شد. عیبی ندارد. پول را دادم و باقی را هم نگرفتم. نخواستم احساس عذاب وجدان کند یا حس بدی داشته باشد که راه را نمی دانسته. تشکر کرد و آمدم. در همان تاکسی هم بغضی می آمد و می رفت. ولی تا برسم هتل حواسم پرت راه بود و راهیابی.
وارد اتاق ام شدم حال می دیدم که دوباره این اندوه عجیب پیدا شده است. یعنی چه؟ با خود خواندم مثل صبح که نمی توانستم از جایم برخیزم و بازار بروم. خواندم مثل همیشه که سینه ام سنگین می شود: رب زدنی علما و نورا. رب اشرح لی صدری. و یافتم!
همیشه دور از صدایی که مثل آب می خواند در ذهنم تکرار می شود صبح هم همینطور بود. یادکرد از پراگ هم از همین جا بود. ولی الان زمان و زمانه ام خیلی فرق کرده است. دیگر آرزویی در کار نیست. عشقی نیست. دیدار معشوقی نیست. معشوقی که در عین سنگدلی مرا گذاشت و رفت. بدون لطفی و مهری و بوسه ای. و آن راه دراز که من آمده بودم را سبک گرفت. و من بازگشتم سنگین. مثل مرگ. تا بعد گره ها باز شد و از ایران محبوب مهاجرت کردم. باز به این امید که دیدار معشوق میسر می شود. که شد و نشد. دیدار میسر شد و بوس و کنار نشد. و رابطه بتدریج گسست. با عشق دیگری. با عشق های دیگری.
حالا آن صدایی که مثل آب می خواند کجا ست. بگو کجا نیست! دور از ایران ام. دور از زبان فارسی ام. دور از دوستان ام. دور از آخرین عشقی که داشتم. بدون همسفری. بدون آشنایی. تفلیس می خواستم آشنایی را ببینم. و نمی شد. و نخواستم. اما در رستوران ایرانی که نشسته بودم شام می خوردم با خود فکر می کردم اگر آن آشنا از در درآید چه خوب می شود! بالاخره یک دو رستوران ایرانی که بیشتر نیست. و او هم ممکن است به تنهایی یا با دوستی یا مهمانی سری برای شام این طرفها بیاید. و آن هم نشد.
این سفر همه اش در غربت گذشت. آمدم راستش که آشنایان را ببینم. مردمی را که از دور می شناسم. مردمی که مرا به آسیای میانه وصل می کنند. جایی که آخرین خوشی های زندگی ام را داشته ام. آخرین بار عاشق شدم. سفر آسیای میانه مرا از دنیای انگلیسی زبان بیرون کشید. وقتی پایم به آسیای میانه رسید دانستم که من جز زبان فارسی وطنی ندارم. هر چه دارم از این زبان است. از این تاریخ است. از ادبیات آن است. از مردمی است که حتی اگر فارسی حرف نمی زنند باز به صد زبان با هم آشناییم. تاشکند مرا شاعر کرد. در سمرقند جز شعر از زبان من نمی جوشید. در دوشنبه عشق حاضر بود و غایب بود. انتظار کشیدم شب های تنهایی را پشت سر گذاشتم تا عشق از راه رسید.
آن موقع هم گریسته بودم. و نه محبوب من می دانست چرا و نه خود درست می دانستم چرا. ولی حالا می دانم. حالا که این اندوه بر دل و جانم سنگینی می کند. آدمی دوست دارد همیشه نزدیک به صدایی باشد که مثل آب می خواند. زلال و شفاف. آب حیات است دوستی. آشنایی. مهر. عشق. نزدیکی. یار و همدم بزرگترین نعمت است. کیمیای سعادت است به قول حافظ.
از بازار که برگشتم طبیعی بود که اندوه بر جانم ریخته باشد. باز دیدار آشنا و باز جدایی. باز فرهنگی که می شناسی و باز غربت و دوری. نمی شود نزدیک بمانی. هزار مانع هست. و نمی توانی دور شوی. دلت جا می ماند. با مردمی که خوب می شناسی. با عواطفی که خوب می شناسی. مردمی که می خواهی همه شان را در آغوش بگیری. به همه دعوت هاشان آری بگویی. با همه شان به زبان بی زبانی سخن بگویی. باری از دوش شان برداری. و نمی توانی.
خدا نیستی. راست می گفت. آن سالهای دور که می خواستم زندگی اولین زنی را که در تاشکند شناختم نجات دهم. نمی شد. نتوانستم. خدا نبودم. اما اگر خدا نیستم چرا اینقدر دلم می خواهد کاری بکنم. قدمی بردارم. دست این و آن را بگیرم. بگویم که مهرشان را در دل دارم. بگویم که به فکرشان هستم. بگویم که نشده فراموش شان کنم. دعاهایم را به سوی شان روانه کرده ام. خدا نیستم. اما خدایی هست که دعا را اجابت کند.
شاید این آخرین سفرم باشد. به خود می گویم. بس است دور جهان چرخیدن. هر قدر ببینی بیشتر می خواهی. بیشتر دلت تنگ می شود. حالا می فهمم باباطاهر چرا می گفت زنم بر دیده تا دل گردد آزاد. باید به همان دیر و صومعه ای که نصیب برده ام بسنده کنم. کمتر سفر کنم. کمتر ببینم. کمتر احساس کنم دورم از صداهایی که مثل آب می خوانند.
