Day: دسامبر 6, 2005

می توانست اتفاق نيفتد

هی اشک به چشم ام می آيد. به هر بهانه ياد سوخته های امروز می افتم. به برادرم زنگ می زنم که يکجا بيش از 20 نفر از دوستان و همکاران اش را از دست داده است. دلم برای برادرکم می سوزد. می خواهد به خودش مسلط باشد اما باز بغض اش می شکند. من هم. و نمی دانم پشت