Day: اکتبر 26, 2005

اگر هنوز مونا را نخوانده ايد بس  تمام غريبه‌ها به چشم‌ام آشنا شدنداز بس تو نبودند. پوشيده عشق تو رازی استبه بال هر کبوتر ببندم، در خون می‌تپد.   گذشته‌ی آينده ديگران را مادر به زادگاه می‌پيونددمرا تو که آينده‌ی نوستالژيکِ منی فراموش می‌کنی مثل سنگِ گور که با آواز باد و باران، حتا نامِ مرده را هم فراموش می‌کند. تازه زياد يادت نمی‌کنممی‌ترسم