اگر هنوز مونا را نخوانده ايد بس تمام غريبهها به چشمام آشنا شدنداز بس تو نبودند. پوشيده عشق تو رازی استبه بال هر کبوتر ببندم، در خون میتپد. گذشتهی آينده ديگران را مادر به زادگاه میپيونددمرا تو که آيندهی نوستالژيکِ منی فراموش میکنی مثل سنگِ گور که با آواز باد و باران، حتا نامِ مرده را هم فراموش میکند. تازه زياد يادت نمیکنممیترسم