Day: سپتامبر 16, 2003

دن کيشوت

بر فرشی از خون و جسد گسترده سفره شن و تشنگی سلام آقای سروانتس! و اينهمه مجنون کشته ليلايشان باران بود از جشن خون شغالها و باد نصيبی بردند تمام. مگس ها شيرينی جان تو را مکيدند و رقصيدند و جفتگيری کردند قلب تو خون نداشت ای شادمانی وقتی که من سوختم سلام آقای سروانتس! نک مرا به خود بخوان