غرقه
گاهدر التهاب لحظه های آبیشيشه دل آنچنان نازک می شودکه می ترسمتصوير عشق از پشت آنبر چشمان نامحرمانآشکار شود. گويی هياهوی سينه ام چون بانگی بلندبه گوش همگان می رسد. “آيا شنيديد؟”“آيا به چشم چيزی ديديد؟” نه! به غوغای خويش اندرند.هراس را فرو می نهمدوبارهدر انگاره های آبی غرق می شوم. از: ف ص ل حضور